صفحات

جستجوی این وبلاگ

۱۴۰۲ فروردین ۱۸, جمعه

در بسته، نمایشنامه در یک پرده؛ ژان-پُل سارتر

توضیح

متن حاضر احتمالاً نخستین ترجمۀ نمایشنامۀ Huis-clos در قرن جدید (شمسی) است!

به شهادت سایت کتابخانۀ ملی چهارده ترجمه از این اثر بین سال‌های 1327 (مصطفی فرزانه، نشر معرفت) و 1399 (امیرحامد دولت‌آبادی فراهانی، نشر پارسه)، از زبان فرانسوی یا انگلیسی، به زیور طبع مزین گشته‌اند و یک ترجمه هم به صورت اینترنتی (ناصر غیاثی) از زبان آلمانی وجود دارد. خیلی دلم می‌خواست ترجمۀ مصطفی فرزانه را می‌دیدم، اما هنوز اقبال نیافته‌ام؛ متن امیرحامد دولت‌آبادی فراهانی و ناصر غیاثی را دیده‌ام و یک ترجمه هم به قلم حمید سمندریان (یحتمل از انگلیسی) وجود دارد که نسخۀ صوتی‌اش را شنیده‌ام. طبعاً می‌باید (به غلط یا درست) معتقد بوده باشم که آن متن‌ها به دلایلی برگردان «خوبی» از متن سارتر نیستند... وگرنه مصدع اوقات خودم و (چه‌بسا) شما نمی‌شدم! اما در واقع علت، شخصی‌تر از اینهاست:

حدود سیزده سال پیش بدون اطلاع از چند و چون ترجمه‌های صورت‌گرفته در آن زمان، محض طبع‌آزمایی صرف، برگردان اولیه‌ای از متن فرانسوی (Editions Gallimard, Collection Folio, 1947©) نگاشته و پس از چند نوبت بازنگری، در چندین نوبت به نظر سروران و دوستان عزیزم (فریدون معزی مقدم، فاطمه ولیانی و، عزیزترین عزیزم، ندا زندیه) رساندم که بی‌نهایت از راهنمایی‌ها، ایرادگیری‌ها و پیشنهاد‌هایشان ممنون و به ایشان مدیون هستم. آن متن، در جریان «اثاث‌کشی»های دیجیتالی سال‌ها از کامپیوتری به کامپیوتر دیگر کپی شده و در بایگانی مانده و تقریباً از یادم رفته بود تا این اواخر که به آن پوشه برخوردم و دچار عذاب وجدان شدم از اتلاف و اسرافی که در اوقات شریف این عزیزان مرتکب شده‌ام.

این شد که بازنگری مجدد و مکرر آن را از سر گرفتم و شد این که می‌بینید.

بنده از معلومات نظری مطالعات ترجمه و ادبیات نمایشی دربارۀ ترجمۀ نمایشنامه کلاً بی‌بهره‌ام؛ ولی حس و دریافت تجربی و متعارفم چنین حکم می‌کند که متن نمایشنامه متنی «نیمه‌تمام» است و باید هم «نیمه‌تمام» بماند؛ به این معنی که باید کارگردان و بازیگران آن را «تمام» کنند. مترجم متن نمایشنامه باید خیلی احتیاط کند که، در پرهیز از «بوی ترجمه» و در تصنیف ترجمه‌ای «ادبی»، پایش روی گلیم کارگردان نلغزد، جوری هم نویسنده را «دور نزند» که شرمندۀ منظور او شود. با این نگاه بود که، گذشته از پرهیز از شکسته‌نویسی، جز یکی دو مورد تمام سعی‌ام این بود که «معتمدانه‌ترین معادل سلیس فارسی» را پیدا کنم جوری که هیچ چیز به منظور نویسنده اضافه یا از آن کم نشود (ترجمۀ انگلیسی‌ای را در اینترنت یافتم که از این نظر بسیار آزادانه رفتار کرده ولی نمایشنامه‌ای آفریده که انصافاً بسیار شبیه متن سارتر از آب درآمده!... غلو می‌کنم، البته!).

یک «نکتۀ فنی» در متن اصلی هست: به نظر می‌رسد در نگارش‌های اولیۀ نمایشنامه یک «میز» در اسباب صحنه بوده که «کاغذبُر» روی آن قرار داشته و بعد میز حذف شده و کاغذبُر رفته روی سربخاری اما یک بار در میانۀ نمایش اِستِل به میزی در صحنه اشاره می‌کند و بار دیگر در پایان نمایش «کاغذبُر را از روی میز بر می‌دارد»!... (در ترجمۀ حمید سمندریان، که کلاً و طبعاً «کارگردانانه»‌تر است، میز در توصیف صحنۀ ابتدای متن اضافه شده است؛ ولی بنده شهامت حذف و اضافه نداشتم).

در ضبط اعلام بنا را بر استفادۀ کامل (مفرط؟) از اعراب گذاشته‌ام. بدین معنی که حروف صامت همواره بدون حرکت ادا می‌شوند مگر اعراب داشته باشند یا پیش از حرف مصوت آمده باشند. مصوت‌های واو و یا نیز با علامت سکون، صامت تلقی می‌شوند... (و چند قاعدۀ ناقص دیگر!). مقصود آن بوده است که خواننده برای ادای صحیح اعلام نیاز به حدس و گمان و یا اتکا به واج‌شناسی زبان فارسی (یا مراجعه به فرهنگ اعلام) نداشته باشد. البته برای آن دسته از اعلام که عرفاً به شکلی جا افتاده و متداول شده‌اند، ترجیح با تداول است! «ناپلئون» را «ناپُلِئُن» ننوشته‌ام ولی، دور از چشم ویراستاران، «دُبُووار» را چرا. بدیهی است که تعصب خاصی برای این شیوۀ ضبط اعلام ندارم، اما قویاً معتقدم، اگر در این جهت تلاش شود، بهتر است!

در پایان لازم به اظهار است که، این اثر در حوزۀ مالکیت عمومی نیست و برای ترجمۀ آن نیز اجازه‌ای از ناشر گرفته نشده است، اما متن حاضر به صورت متن باز و تحت مجوز Copyleft[1] غیرتجاری به اشتراک گذارده می‌شود (چیزی شبیه به CC-BY-NC-SA) و از تغییردهندگان احتمالی تقاضا می‌شود، در صورت تمایل، یک نسخه از تغییراتی را که اعمال می‌کنند، برای بنده نیز ایمیل کنند (aramgharib@gmail.com).

آرام قریب
فروردین 1402

درِ بسته[2]

نمایشنامه در یک پرده

به این بانو[3].

درِ بسته نخستین بار در ماه مه 1944 در تئاتر Le Vieux-Colombier به اجرا درآمد.

بازیگران:

·        اینِس Inès (خانم تَنیا بَلَشُوا Mme. Tania Balachova)

·        اِستِل Estelle (خانم گَبی سیلویا Mme. Gaby Sylvia)

·        گَرسَن Garcin (آقای ویتُلد M.Vitold)

·        پیشخدمت Le Garçon (آقای ر.ژ.شُفَر M. R.-J.Chauffard)

·        دکور از آقای دویْ M.Douy

1) صحنۀ اول (گَرسَن، پیشخدمت)

اتاقی با مبلمان سبک امپراتوری دوم[4]. یک مجسمۀ برنزی روی سربخاری است.

گَرسَن - (وارد می‌شود و اطرافش را نگاه می‌کند) پس اینجاست.

پیشخدمت - اینجاست.

گَرسَن - این جوری است...

پیشخدمت - این جوری است.

گَرسَن - من... فکر کنم سر آخر باید به اثاثیه خو کرد.

پیشخدمت - بستگی به اشخاص دارد.

گَرسَن - همۀ اتاق‌ها یک‌جورند؟

پیشخدمت - اختیار دارید! اینجا چینی می‌آید، هندی می‌آید. به نظرتان مبل سبک امپراتوری دوم به چه دردشان می‌خورد؟

گَرسَن - من چه؟ خیال می‌کنید به چه درد من می‌خورد؟ می‌دانید من کی بودم؟... آه! هیچ اهمیتی ندارد! در هر حال همیشه میان اثاثیه‌ای که دوست نداشته‌ام و در موقعیت‌های دروغی زندگی کرده‌ام؛ عاشق این بودم. یک موقعیت دروغی وسط یک اتاق ناهارخوری سبک لویی-فیلیپ[5]؛ چطور است؟

پیشخدمت - خواهید دید، وسط یک اتاق پذیرایی سبک امپراتوری دوم هم هیچ بد نیست.

گَرسَن - آهان! که این‌جور! خب، باشد! (اطرافش را نگاه می‌کند) اما هیچ انتظار نداشتم که اینجا... حتماً می‌دانید آنجا چه‌ها می‌گویند؟

پیشخدمت - در چه باره‌ای؟

گَرسَن - خب دیگر... (اشاره‌ای گنگ با حرکت پردامنۀ دست) دربارۀ همین‌ها.

پیشخدمت - چطور می‌توانید این خزعبلات را باور کنید؟ اشخاصی که هرگز پایشان را اینجا نگذاشته‌اند. خب اگر آمده بودند که...

گَرسَن - بله.

هر دو می‌خندند

گَرسَن - (ناگهان دوباره جدی می‌شود) سیخ‌ها کجا هستند؟

پیشخدمت - چی؟

گَرسَن - سیخ‌ها، اجاق، قیف‌های چرمی[6].

پیشخدمت - شوخی می‌کنید؟

گَرسَن - (نگاهش می‌کند) هان؟ نه اصلاً، قصد شوخی نداشتم. (سکوت. گشتی می‌زند) طبیعتاً از پنجره و آینه هم خبری نیست. هیچ چیز شکستنی. (با خشونتی ناگهانی) و مسواکم را برای چه از من گرفتند؟

پیشخدمت - شروع شد! یاد عزت نفس انسانی‌تان افتادید. فوق‌العاده است!

گَرسَن - (با عصبانیت روی دستۀ صندلی می‌کوبد) لطفاً با من خودمانی‌بازی درنیاورید. من از موقعیت خودم هیچ غافل نیستم، اما تاب هم نمی‌آورم که شما...

پیشخدمت - نه! نه! معذرت می‌خواهم. چه می‌شود کرد؟ همۀ مشتری‌ها همین سؤال را می‌کنند. اول که می‌آیند «سیخ‌ها کجا هستند؟». قسم می‌خورم که در آن موقع هیچ‌کس به فکر مسائل بهداشتی‌اش نیست. بعد به محض این که به آنها اطمینان خاطر دادیم، داستان مسواک یادشان می‌آید. محض خاطر خدا یک ذره فکر کنید: نه، می‌پرسم! برای چه می‌خواهید دندان‌هایتان را مسواک بزنید؟

گَرسَن - (آرام‌گرفته) بله، واقعاً برای چه؟ (به اطرافش نگاه می‌کند) و برای چه آدم خودش را در آینه نگاه کند؟ در واقع، چه بهتر از یک مجسمۀ برنزی... خیال می‌کنم لحظاتی خواهد بود که محو تماشا خواهم شد. چهارچشمی، هان؟ خب دیگر، روراست باشیم، گفتم که هیچ از موقعیتم غافل نیستم. می‌خواهید تعریف کنم چه اتفاقی می‌افتد؟ طرف دارد خفه می‌شود، فرو می‌رود، غرق می‌شود، فقط نگاهش از آب بیرون مانده و بعد چه می‌بیند؟ یک مجسمۀ برنزی باربُدیِن[7]. چه کابوسی!! البته بی‌شک قدغن کرده‌اند به من پاسخ بدهید، اصرار نمی‌کنم. ولی یادتان باشد: من را نمی‌شود غافلگیر کرد، پس فخرفروشی نکنید که غافلگیرم کرده‌اید؛ دارم وضعیت را واقع‌بینانه نگاه می‌کنم. (دوباره به راه می‌افتد) خب! پس مسواک نداریم. تخت هم نداریم. چون طبعاً هیچ‌وقت کسی نمی‌خوابد؟

پیشخدمت - دقیقاً!

گَرسَن - مطمئن بودم. آدم برای چی بخوابد؟ خواب همۀ وجودتان را فرا می‌گیرد. حس می‌کنید چشم‌هایتان دارد بسته می‌شود، اما برای چه بخوابید؟ روی کاناپه که دراز بکشید، پوف!... خواب می‌پرد و می‌رود. کافی است چشم‌هایتان را بمالید، برخیزید و همه‌چیز از نو آغاز می‌شود.

پیشخدمت - شما چقدر خیال‌پردازید!

گَرسَن - بس کنید! فریاد نمی‌زنم، آه و ناله هم نمی‌کنم؛ اما می‌خواهم وضعیت را واقع‌بینانه نگاه کنم. نمی‌خواهم وضعیت، ناگهان و ناغافل، بدون آن که فرصت تشخیصش را داشته باشم، بپرد روی کولم. خیال‌پرداز، هان؟ یعنی اینجا به خواب هم نیازی نیست؟ اگر آدم خوابش نگیرد چه نیازی هست بخواند. بسیار خوب. پس... بگذارید ببینم: چه چیزِ اینجا عذاب‌آور است؟ چرا باید الزاماً عذاب‌آور باشد؟... فهمیدم: چون یک زندگی بدون‌وقفه است.

پیشخدمت - کدام وقفه؟

گَرسَن - (لحن پیشخدمت را تقلید می‌کند) کدام وقفه؟ (با سوءظن) من را نگاه کنید ببینم؛ مطمئن بودم! علت این پررویی غیرقابل‌تحملی که در نگاه شماست همین است. یقیناً، علتش خشکیدگی است.

پیشخدمت - دارید دربارۀ چه حرف می‌زنید؟

گَرسَن - دربارۀ پلک‌هایتان. ما پلک‌هایمان را بازوبسته می‌کردیم. به آن می‌گفتند پلک‌زدن. یک برق سیاه کوتاه، مثل پرده‌ای که بسته و باز شود و وقفه رخ می‌دهد. چشم مرطوب می‌شود و جهان نیست می‌شود. نمی‌توانید تصور کنید که این چقدر آدم را تروتازه می‌کرد. چهارهزار استراحت در ساعت. چهارهزار فرار کوتاه. و وقتی می‌گویم چهارهزار... پس به این ترتیب باید بدون پلک زندگی کنم، هان؟ خودتان را به آن راه نزنید. بدون پلک و بدون خواب هر دو یک معنی می‌دهد. قرار است دیگر نخوابم... پس چطور بتوانم خودم را تحمل کنم؟ تلاش کنید درک کنید: من آدم شوخ‌طبعی هستم و عادت دارم... عادت دارم خودم را دست بیندازم. اما نمی‌توانم یک‌بند هم خودم را دست بیندازم: آنجا شب می‌شد. می‌خوابیدم. خواب آرامی هم داشتم. برای جبران خستگی. برای خودم رؤیاهای ساده‌ای ترتیب می‌دادم. یک علفزار بود... همین و بس. خواب می‌دیدم که دارم در آن علفزار گردش می‌کنم. هوا روشن شده؟

پیشخدمت - می‌بینید که چراغ‌ها روشنند.

گَرسَن - بَه! روز شماها این است؟ بیرون چی؟

پیشخدمت - (هاج و واج و حیرت‌زده) بیرون؟

گَرسَن - بیرون! آن طرف این دیوارها؟

پیشخدمت - یک راهرو هست.

گَرسَن - و در انتهای آن راهرو؟

پیشخدمت - باز هم اتاق، باز هم راهرو، باز هم راه‌پله.

گَرسَن - و بعدش؟

پیشخدمت - همین دیگر!

گَرسَن - شما لابد یک روز مرخصی دارید، نه؟ کجا می‌روید؟

پیشخدمت - پیش عمویم که سرپرست پیشخدمت‌هاست، در طبقۀ سوم.

گَرسَن - باید حدس می‌زدم. خب، کلید چراغ کجاست؟

پیشخدمت - کلیدی در کار نیست.

گَرسَن - پس نمی‌شود خاموش کرد؟

پیشخدمت - مدیریت می‌تواند برق را قطع کند. اما من به یاد ندارم توی این طبقه برق را قطع کرده باشند. اینجا محدودیتی برای استفاده از برق نداریم.

گَرسَن - بسیار خوب! پس باید با چشمان باز زندگی کرد...

پیشخدمت - (با تمسخر) زندگی؟...

گَرسَن - حالا سر لغت با من جر و بحث نکنید. چشمان باز. برای همیشه. در چشمان من همواره روز خواهد بود. و در سَرَم. (مکث) و اگر مجسمۀ برنزی را بکوبم به چراغ، ممکن است خاموش شود؟

پیشخدمت - مجسمه خیلی سنگین است.

گَرسَن - (مجسمه را با دو دست می‌گیرد و سعی می‌کند بلند کند) حق با شماست. خیلی سنگین است.

سکوت.

پیشخدمت - خب! اگر به من احتیاجی ندارید، مرخص می‌شوم.

گَرسَن - (از جا می‌پرد) می‌روید؟ به امید دیدار. (پیشخدمت به در اتاق رسیده است) صبر کنید. (پیشخدمت برمی‌گردد) این چیزی که آنجاست، زنگ است؟ (پیشخدمت با سر جواب مثبت می‌دهد) می‌توانم هروقت خواستم شما را خبر کنم و شما موظفید بیایید؟

پیشخدمت - قاعدتاً بله. منتها این زنگ دمدمی است. یک گیری دارد.

گَرسَن به سمت دگمۀ زنگ می‌رود و فشارش می‌دهد. صدای زنگ.

گَرسَن - کار می‌کند!

پیشخدمت - (با شگفتی) کار می‌کند. (دگمه را فشار می‌دهد) اما خیلی دلتان را خوش نکنید، زیاد دوام ندارد. خب! با اجازه.

گَرسَن - (حرکتی می‌کند تا او را از رفتن باز دارد) من...

پیشخدمت - بله؟

گَرسَن - نه. هیچی. (به سمت بخاری می‌رود و کاغذبُر را برمی‌دارد) این چیست؟

پیشخدمت - می‌بینید که: کاغذبُر است.

گَرسَن - اینجا کتاب هست؟

پیشخدمت - نه.

گَرسَن - پس این به چه درد می‌خورد؟ (پیشخدمت شانه بالا می‌اندازد) خیلی خوب! بروید.

پیشخدمت خارج می‌شود.

2) صحنۀ دوم (گَرسَن، تنها)

گَرسَن، تنها. به سمت مجسمۀ برنزی می‌رود؛ آن را با دست نوازش می‌کند. می‌نشیند. بلند می‌شود. به سمت زنگ می‌رود. دگمه را فشار می‌دهد. صدای زنگ نمی‌آید. دوسه‌بار تلاش می‌کند. بی‌فایده. به طرف در می‌رود و سعی می‌کند آن را باز کند. در باز نمی‌شود. صدا می‌زند.

گَرسَن - پیشخدمت! پیشخدمت!

پاسخی نمی‌آید. رگباری از مشت به در می‌کوبد و پیشخدمت را صدا می‌کند. سپس ناگهان آرام می‌گیرد و می‌رود می‌نشیند. در این لحظه در باز می‌شود، اینِس و پشت سر او پیشخدمت وارد می‌شوند.

3) صحنۀ سوم (گَرسَن، اینِس، پیشخدمت)

پیشخدمت - (خطاب به گَرسَن) من را صدا زدید؟

گَرسَن می‌خواهد جواب بدهد، اما نگاهی به اینِس می‌اندازد.

گَرسَن - نه.

پیشخدمت - (رو به اینِس) منزل خودتان است، خانم. (سکوت اینِس) اگر سؤالی هست... (اینِس سکوت می‌کند)

پیشخدمت - (مأیوس) معمولاً مشتری‌ها دوست دارند اطلاعات کسب کنند... اصرار نمی‌کنم. ضمناً در خصوص مسواک و زنگ و مجسمۀ برنزی باربُدیِن، آقا در جریان هستند و می‌توانند به خوبی من به پرسش‌هایتان پاسخ بدهند.

خارج می‌شود. سکوت. گَرسَن به اینِس نگاه نمی‌کند. اینِس به اطرافش نگاه می‌کند و ناگهان به سمت گَرسَن می‌رود.

اینِس - فلُرانس[8] کجاست؟ (سکوت گَرسَن) پرسیدم فلُرانس کجاست؟

گَرسَن - هیچ نمی‌دانم.

اینِس - همین؟ تنها راهی که به عقلتان رسیده همین است که آدم را با فقدان شکنجه کنید؟ مژده بدهم که کور خوانده‌اید! فلُرانس یک احمق دیوانه بود و به هیچ‌وجه از نبودش متأسف نیستم.

گَرسَن - ببخشید. خیال می‌کنید من کی هستم؟

اینِس - شما؟ شما جلادید.

گَرسَن - (از جا می‌پرد سپس می‌خندد) جداً سوءتفاهم بامزه‌ای است! جلاد؟ واقعاً که! از در وارد شدید، من را نگاه کردید و فکر کردید: این جلاد است. حکایت غریبی است! واقعاً که پیشخدمت مهملی است، حقش بود به هم معرفی‌مان می‌کرد. جلاد! بنده ژوزف گَرسَن[9]، روزنامه‌نگار و ادیب هستم. حقیقت این است که ما هر دو در یک مخمصه افتاده‌ایم. خانمِ...

اینِس - (به سردی) اینِس سِرَنُ[10]. دوشیزه.

گَرسَن - بسیار خب. عالی است. اقلاً یخمان آب شد. پس به نظر شما شکل جلادها هستم؟ و می‌شود لطفاً بفرمایید چطوری تشخیص می‌دهند کسی جلاد است؟

اینِس - جلادها ترسی در ظاهرشان هست.

گَرسَن - ترس؟ خیلی خنده‌دار است. ترس از کی؟ از قربانی‌هایشان؟

اینِس - بازی در نیاورید! می‌دانم چه می‌گویم. خودم را در آینه نگاه کرده‌ام.

گَرسَن - در آینه؟ (دور و برش را نگاه می‌کند) واقعاً حیرت‌انگیز است: هر چیز که شبیه به آینه بوده را برداشته‌اند. (مکث) به هر حال به شما اطمینان می‌دهم که نمی‌ترسم. وضعیت را شوخی نمی‌گیرم و کاملاً از وخامت آن آگاهم. اما ترس ندارم.

اینِس - (شانه‌هایش را بالا می‌اندازد) این دیگر به خودتان مربوط است. (مکث) پیش می‌آید گاهی بروید بیرون و گشتی بزنید؟

گَرسَن - در قفل است.

اینِس - حیف.

گَرسَن - کاملاً درک می‌کنم که حضورم برای شما نامطبوع است. شخصاً هم ترجیح می‌دادم تنها بمانم: نیاز به آرامش و تمرکز دربارۀ زندگی‌ام دارم تا ذهنم را مرتب کنم. اما یقین دارم می‌توانیم با هم کنار بیاییم: من حرف نمی‌زنم، وول نمی‌خورم و سروصدا نمی‌کنم. فقط، اگر اجازه بدهید توصیه‌ای بکنم، لازم است نهایت ادب و احترام را نسبت به هم رعایت کنیم. این بهترین دفاع ما خواهد بود.

اینِس - من مؤدب نیستم.

گَرسَن - خب، پس جای شما هم مؤدب خواهم بود.

سکوت. گَرسَن روی کاناپه نشسته است. اینِس طول و عرض اتاق را می‌پیماید.

اینِس - (به گَرسَن نگاه می‌کند) دهانتان.

گَرسَن - (از رؤیاهایش بیرون کشیده می‌شود) ببخشید؟

اینِس - نمی‌توانید دهانتان را ثابت نگاه دارید؟ دارد عین فرفره زیر دماغتان می‌چرخد.

گَرسَن - عذر می‌خواهم: متوجه نبودم.

اینِس - ایراد من هم دقیقاً به همین است (تیک گَرسَن) باز هم تکرار کردید! ادعا می‌کنید که آدم مؤدبی هستید اما هیچ توجهی به چهره‌تان نمی‌کنید. شما اینجا تنها نیستید و حق ندارید وادار کنید ناظر ترستان باشم.

بلند می‌شود و به طرف او می‌رود.

گَرسَن - یعنی شما نمی‌ترسید؟

اینِس - بترسم که چه؟ ترس، قبلش، وقتی امیدواری‌ای داشتیم، خوب بود.

گَرسَن - (آهسته) درست است که دیگر امیدواری‌ای نداریم، اما هنوز قبلش هستیم. هنوز عذابمان شروع نشده، دوشیزۀ محترم.

اینِس - می‌دانم. (مکث) خب؟ بعدش قرار است چه بشود؟

گَرسَن - نمی‌دانم. منتظرم.

سکوت. گَرسَن سر جایش می‌نشیند. اینِس به راه‌رفتن ادامه می‌دهد. دهان گَرسَن با یک تیک عصبی منقبض می‌شود و پس از نگاه اینِس، صورت خود را در دستانش پنهان می‌کند. اِستِل و پیشخدمت وارد می‌شوند. 

4) صحنۀ چهارم (اینِس، گَرسَن، اِستِل، پیشخدمت)

اِستِل گَرسَن را نگاه می‌کند؛ گَرسَن سرش را بلند نکرده است.

اِستِل - (به گَرسَن) نه! نه، نه، نه! سرت را بلند نکن. می‌دانم با دستانت چه چیز را پوشانده‌ای؛ می‌دانم که چهره نداری. (گَرسَن دست‌هایش را از روی صورتش بر می‌دارد) اوه! (مکث. با تعجب) من که شما را نمی‌شناسم.

گَرسَن - من جلاد نیستم، خانم.

اِستِل - من هم فکر نکردم که شما جلادید. من... تصور کردم کسی دارد سربه‌سرم می‌گذارد. (به پیشخدمت) دیگر منتظر چه کسی هستید؟

پیشخدمت - کس دیگری نمی‌آید.

اِستِل - (خیالش راحت شده) آهان! پس آقا، خانم و بنده قرار است تنها بمانیم؟

قهقهه می‌زند.

گَرسَن - (با لحن خشک) هیچ هم خنده‌دار نیست.

اِستِل - (به خنده ادامه می‌دهد) اما این کاناپه‌ها آنقدر زشتند. و ببینید آنها را چه جوری چیده‌اند، انگار روز اول سال است و رفته‌ام دیدن خاله مَری. لابد هر کداممان یک کاناپه داریم، درست است؟ این مال من است؟ (به پیشخدمت) اما من هرگز نمی‌توانم این رو بنشینم! فاجعه است! من آبی روشن پوشیده‌ام و این کاناپه سبز اسفناجی است.

اینِس - کاناپۀ من را می‌خواهید؟

اِستِل - کاناپۀ آلبالویی؟ ممنونم، خیلی لطف دارید، ولی چندان از این بهتر نیست. چه می‌شود کرد؟ هر کس قسمتی دارد: سبز قسمت من است، همان را نگه می‌دارم. (مکث) نهایتاً شاید از همه مناسب‌تر کاناپۀ آقا باشد.

سکوت.

اینِس - شنیدید گَرسَن؟

گَرسَن - (جهشی می‌کند) کاناپه... آهان! ببخشید. (بلند می‌شود) بفرمایید، در اختیار شماست خانم.

اِستِل - متشکرم. (مانتویش را در می‌آورد و می‌اندازد روی کاناپه. مکث) حالا که قرار است با هم در اینجا اقامت داشته باشیم، چطور است آشنا شویم؟ من اِستِل ریگُ[11] هستم.

گَرسَن تعظیم کوتاهی می‌کند و قصد دارد خودش را معرفی کند، اما اینِس پیش‌دستی می‌کند.

اینِس - اینِس سِرَنُ. خیلی خوشوقتم.

گَرسَن دوباره تعظیم می‌کند.

گَرسَن - ژوزف گَرسَن.

پیشخدمت - با بنده امری نیست؟

اِستِل - خیر، بفرمایید. اگر لازم شد زنگ می‌زنم.

پیشخدمت تعظیم می‌کند و خارج می‌شود. 

5) صحنۀ پنجم (اینِس، گَرسَن، اِستِل)

اینِس - شما خیلی زیبایید. کاش برای خوشامدگویی به شما گل داشتم.

اِستِل - گل؟ بله. من خیلی گل دوست داشتم. اما اینجا هوا زیادی گرم است و گل‌ها پژمرده می‌شوند. خب دیگر! اصل این است که آدم روحیه‌اش را حفظ کند. شما...

اینِس - بله. هفتۀ پیش. و شما؟

اِستِل - من؟ دیروز. مراسم هنوز تمام نشده. (با حالتی خیلی طبیعی حرف می‌زند، اما جوری که انگار آنچه را که توصیف می‌کند، دارد می‌بیند) باد تور خواهرم را بر هم می‌زند. او تمام زورش را می‌زند که گریه کند. آفرین! آفرین! یک تلاش دیگر بکن. خوب است! دو قطره اشک، دو قطره اشک کوچک که زیر تور برق بزند. اُلگا ژَردِ[12] امروز خیلی زشت شده است. زیر بازوی خواهرم را گرفته است. به خاطر ریملش گریه نمی‌کند و باید بگویم که اگر جای او بودم... او بهترین دوست من بود.

اینِس - خیلی رنج کشیدید؟

اِستِل - نه. تقریباً بیهوش بودم.

اینِس - چه اتفاقی...؟

اِستِل - ذات‌الریه. (با همان حالت قبل) خب، تمام شد. دارند می‌روند. خداحافظ! خداحافظ! همه با هم دست می‌دهند. همسرم از غصه بیمار شده و در خانه مانده است. (به اینِس) و شما؟

اینِس - گاز.

اِستِل - شما چی آقا؟

گَرسَن - دوازده گلوله. (تغییر چهرۀ اِستِل) عذر می‌خواهم، من مردۀ قابل‌معاشرتی نیستم.

اِستِل - اوه! آقای عزیز، لطفاً می‌توانید از به کار بردن چنین کلمات خشنی پرهیز کنید؟ این واژه... تکان‌دهنده است. و تازه، اصلاً چه معنایی می‌دهد؟ ما شاید هرگز به این اندازه زنده نبوده‌ایم. اگر حتماً باید بر روی این... وضعیت، اسمی گذاشت، پیشنهاد می‌کنم ما را غایب بنامند. این عبارت درست‌تر است. خیلی وقت است غایبید؟

گَرسَن - حدود یک ماه.

اِستِل - اهل کجایید؟

گَرسَن - ریو.

اِستِل - من اهل پاریسم. شما هنوز کسی را آنجا دارید؟

گَرسَن - همسرم (با همان حالت اِستِل) مثل هر روز آمده است به قرارگاه، اما به او اجازۀ ورود نداده‌اند. از لای میله‌ها نگاه می‌کند. هنوز نمی‌داند که من غایب شده‌ام، اما بو برده است. حالا می‌رود. لباس تمام‌سیاه پوشیده است. چه بهتر! لازم نیست لباس عوض کند. گریه نمی‌کند، هیچوقت گریه نمی‌کرد. یک روز آفتابی است و او با لباس سراپا سیاه و چشمان درشت یک قربانی مظلوم، در خیابان خالی، تنهاست. آااااه! عصبی‌ام می‌کند!

سکوت. گَرسَن به سمت کاناپۀ میانی می‌رود. می‌نشیند و سرش را بین دستانش می‌گیرد.

اینِس - اِستِل!

اِستِل - آقا! آقای گَرسَن!

گَرسَن - بفرمایید؟

اِستِل - روی کاناپۀ من نشسته‌اید.

گَرسَن - ببخشید.

برمی‌خیزد.

اِستِل - چنان جذب افکارتان بودید.

گَرسَن - دارم تصویر زندگی‌ام را مرتب می‌کنم. (اینِس می‌زند به خنده) آنهایی که می‌خندند هم بهتر است همین کار را بکنند.

اینِس - زندگی من مرتب است. کاملاً مرتب. زندگی‌ام خودش آنجا مرتب شده است و نیاز ندارم نگرانش باشم.

گَرسَن - واقعاً؟ خیال می‌کنید به همین سادگی است؟ (دستش را روی پیشانی می‌گذارد) چقدر گرم‌ است! با اجازۀ شما!

می‌خواهد کتش را در بیاورد.

اِستِل - ابداً! (ملایم‌تر) نه. از مردهایی که با پیراهن می‌گردند منزجرم!

گَرسَن - (دوباره کتش را می‌پوشد) بسیار خوب. (مکث) من شب‌هایم را در اتاق تحریریۀ نشریه صبح می‌کردم. آنجا از گرما مانند تنور بود[13]. (مکث. همان بازی پیشین) الان هم از گرما مثل تنور است. شب است.

اِستِل - راست می‌گویید، شب شده. اُلگا دارد لباسش را در می‌آورد. چقدر زمان روی زمین سریع می‌گذرد.

اینِس - شب است. در اتاق مرا مهر و موم کرده‌اند و اتاق خالی و تاریک است.

گَرسَن - کت‌هایشان را روی پشتی صندلی‌شان انداخته‌اند و آستین‌های پیراهنشان را تا روی آرنج بالا زده‌اند. بوی مرد و دود سیگار برگ می‌آید. (سکوت) من از زندگی در بین مردهایی که با پیراهن می‌گردند خوشم می‌آمد.

اِستِل - (به خشکی) خب این ثابت می‌کند که ذائقه‌های ما یکی نیست. (به سمت اینِس) شما مردهایی که با پیراهن بگردند را دوست دارید؟

اینِس - من در هر حال از مردها، چه با پیراهن چه بدون پیراهن، خیلی خوشم نمی‌آید.

اِستِل - (هردو را با تعجب نگاه می‌کند) آخر چرا، چرا ما را با هم گذاشته‌اند؟

اینِس - (با خنده‌ای فروخورده) چه می‌گویید؟

اِستِل - دارم شما دو نفر را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که قرار است با هم بمانیم... انتظار داشتم دوستان و خویشانم را ببینم.

اینِس - یک دوست خیلی خوب با سوراخی در وسط صورتش.

اِستِل - بله او را هم دوست داشتم ببینم. مثل یک رقاص حرفه‌ای تانگو می‌رقصید. اما ما، ما را برای چه اینجا کنار هم جمع کرده‌اند؟

گَرسَن - به نظرم این تصادفی است؛ آنها آدم‌ها را، به ترتیب ورودشان، هر جا که بتوانند جا می‌دهند. (به اینِس) برای چه می‌خندید؟

اینِس - برای این که از شما و این تصادفتان خنده‌ام می‌گیرد. جداً این قدر نیاز دارید به خودتان قوت قلب بدهید؟ آنها هیچ کاری را تصادفی انجام نمی‌دهند.

اِستِل - (خجولانه) شاید هم که ما پیش از این جایی همدیگر را دیده باشیم.

اینِس - ابداً. من اگر شما را دیده بودم، هرگز فراموش نمی‌کردم.

اِستِل - پس لابد آشناهای مشترک داریم؟ شما خانوادۀ دوبوا-سِمور[14] را نمی‌شناسید؟

اینِس - فکر نمی‌کنم.

اِستِل - آنها با همه نشست و برخاست دارند.

اینِس - کارشان چیست؟

اِستِل - (متعجب) کاری نمی‌کنند. یک قصر در کُرِز[15] دارند و...

اینِس - من کارمند ادارۀ پست بودم.

اِستِل - (قدری عقب می‌کشد) آهان! خب در آن صورت، البته!... (مکث) و شما آقای گَرسَن؟

گَرسَن - من هرگز از ریو خارج نشده‌ام.

اِستِل - به این ترتیب کاملاً حق با شماست: ما اینجا به صورت تصادفی در کنار هم قرار گرفته‌ایم.

اینِس - تصادفی. پس این اثاثیه هم تصادفی اینجاست. اتفاقی است که کاناپۀ سمت راست سبز تیره است و کاناپۀ سمت چپ آلبالویی است؟ تصادفی، درست است؟ خب پس سعی کنید جایشان را عوض کنید، ببینم. و آن مجسمۀ برنزی؟ آن هم تصادفاً اینجاست؟ و این گرما؟ و این گرما؟ (سکوت) به شما می‌گویم که حساب همه‌چیز را کرده‌اند؛ تا جزئی‌ترین ظرایف و با عشق. این اتاق ورود ما را انتظار می‌کشیده است.

اِستِل - آخر چطور چنین فکری می‌کنید؟ اینجا همه‌چیز آنقدر زشت و خشن و زاویه‌دار است. من از زاویه‌ها متنفر بودم.

اینِس - (شانه بالا می‌اندازد) خیال می‌کنید من در یک نشمین سبک امپراتوری دوم زندگی می‌کردم؟

مکث.

اِستِل - پس همه‌چیز پیش‌بینی شده، بله؟

اینِس - همه‌چیز. و ما را با هم جور کرده‌اند.

اِستِل - پس تصادفی نیست که شما روبه‌روی من هستید؟ (مکث) منتظر چه‌اند؟

اینِس - نمی‌دانم. اما منتظرند.

اِستِل - من تحمل ندارم که از من انتظاری داشته باشند. بلافاصله دلم می‌خواهد برعکس آن عمل کنم.

اینِس - خب پس زود باشید! بر عکسش عمل کنید! حتی نمی‌دانید آنها چه می‌خواهند.

اِستِل - (پا به زمین می‌کوبد) این غیرقابل‌تحمل است! قرار است شما دو نفر بلایی به سر من بیاورید؟ (آنها را نگاه می‌کند) شما دو نفر. بعضی چهره‌ها بلافاصله با من حرف می‌زدند. اما از چهره‌های شما هیچ‌چیز دستگیرم نمی‌شود.

گَرسَن - (ناگهان خطاب به اینِس) خب! ما برای چه اینجا با هم هستیم؟ حالا که این همه درباره‌اش حرف زدید، تا آخرش را بگویید.

اینِس - (با تحیر) من ابداً چیزی نمی‌دانم.

گَرسَن - باید دانست.

لحظه‌ای می‌اندیشد.

اینِس - کاش هرکدام ما شهامت آن را داشت و می‌گفت که...

گَرسَن - چه را؟

اینِس - اِستِل!

اِستِل - بفرمایید؟

اینِس - شما چه کرده‌اید؟ برای چه شما را اینجا فرستاده‌اند؟

اِستِل - (با هیجان) نمی‌دانم! اصلاً نمی‌دانم چرا! حتی دارم فکر می‌کنم شاید اشتباهی شده است! (به اینِس) پوزخند نزنید. فکر کنید به این همه آدم که هر روز... غایب می‌شوند. همه‌شان، کرور کرور، می‌آیند اینجا و کارشان می‌افتد دست یک عده کارکنان دون‌پایه، یک مشت کارمند بی‌سواد. چطور می‌شود انتظار داشت که اشتباهی رخ ندهد. پوزخند نزنید! (به گَرسَن) شما! خب چیزی بگویید! اگر در مورد من اشتباه کرده باشند، پس ممکن است در مورد شما هم اشتباه کرده باشند. (به اینِس) در مورد شما هم همینطور. بهتر نیست فکر کنیم که اشتباهاً اینجا هستیم؟

اینِس - همین؟ فقط همین را داشتید برایمان بگویید؟

اِستِل - بیشتر چه می‌خواهید بدانید؟ چیزی ندارم که بخواهم پنهان کنم. من یتیم و بی‌پول بودم و برادر کوچکترم را بزرگ می‌کردم. یکی از دوستان قدیمی پدرم از من خواستگاری کرد. مرد ثروتمند و خوبی بود، من هم پذیرفتم. اگر جای من بودید چه می‌کردید؟ برادرم مریض بود و درمانش مداوای سخت و سنگین می‌طلبید. شش سال بدون هیچ مشکلی با شوهرم زندگی کردم. دو سال پیش، به کسی که باید دوستش می‌داشتم برخوردم. هردوی ما بلافاصله این را دریافتیم. او می‌خواست که با او بروم و من نپذیرفتم. پس از آن بود که ذات‌الریه گرفتم. همین. شاید بنا به بعضی اصول بر من خرده بگیرند که چرا جوانی‌ام را فدای یک پیرمرد کرده‌ام. (به گَرسَن) به نظر شما این خطا بوده؟

گَرسَن - قطعاً خیر. (مکث) و شما، آیا اعتقاد دارید که اگر آدم بر اساس اصولش زندگی کند، خطا کرده؟

اِستِل - چه کسی می‌تواند بر شما چنین خرده‌ای بگیرد؟

گَرسَن - من مدیر یک روزنامۀ هوادار صلح بودم. جنگ شد. چه می‌شد کرد؟ همۀ چشم‌ها به من دوخته شده بود «آیا جرأت خواهد کرد؟». خب من جرأت کردم. نافرمانی کردم و آنها مرا تیرباران کردند. کجای این اشتباه است؟ کجایش اشتباه است؟

اِستِل - (دستش را روی بازوی گَرسَن می‌گذارد) هیچ اشتباهی نکرده‌اید. شما...

اینِس - (به طنز جمله را تمام می‌کند) یک قهرمان هستید. همسرتان چه، گَرسَن؟

گَرسَن - خب که چه؟ من او را از منجلاب بیرون کشیدم.

اِستِل - (به اینِس) ببینید! ببینید!

اینِس - می‌بینم. (مکث) برای کی دارید نقش بازی می‌کنید؟ جمع خودمانی است.

اِستِل - (با جسارت) خودمانی؟

اینِس - جمع آدم‌کش‌ها. ما در جهنمیم، خانم کوچولو. هرگز اشتباهی در کار نبوده و آدم‌ها را بی‌جهت لعنت نمی‌کنند.

اِستِل - ساکت شوید.

اینِس - در جهنم! نفرین‌شده! نفرین‌شده!

اِستِل - ساکت شوید. می‌شود لطفاً ساکت شوید؟ من شما را از به‌کاربردن الفاظ رکیک منع می‌کنم.

اینِس - نفرین‌شده، [(خطاب به اِستِل)] قدیس کوچولو. نفرین‌شده، [(خطاب به گَرسَن)] قهرمان بی‌خلل. روزگار خوشمان را داشتیم، اینطور نیست؟ کسانی به خاطر ما تا پای مرگ زجر کشیده‌اند و ما هم کلی کیف کرده‌ایم. حالا باید تاوانش را بدهیم.

گَرسَن - (دستش را بلند کرده است) ممکن است ساکت باشید؟

اینِس - (نگاهش می‌کند، بدون ترس، اما با تعجب بسیار) هاه! (مکث) صبر کنید! فهمیدم، حالا می‌دانم برای چه ما را با هم اینجا گذاشته‌اند.

گَرسَن - حواستان به چیزی که می‌گویید باشد.

اینِس - خیلی ساده و احمقانه است! حالا می‌بینید! مثل روز روشن. اینجا از شکنجۀ جسمی خبری نیست، خب؟ با این حال ما در جهنم هستیم. و هیچ‌کس قرار نیست بیاید. هیچ‌کس. ما تا آخر با هم تنها خواهیم ماند. همین است، نه؟ فقط جای یک نفر خالی است: جلاد.

گَرسَن - (آهسته و زیرلب) می‌دانم.

اینِس - به این ترتیب آنها در پرسنل صرفه‌جویی کرده‌اند. فقط همین. مشتری‌ها خودشان به هم سرویس می‌دهند. عین رستوران‌های تعاونی.

اِستِل - منظورتان چیست؟

اینِس - هر کدام از ما جلاد دو نفر دیگر است.

مکث. مشغول هضم این نکته هستند.

گَرسَن - (با صدای ملایم) من جلاد شما نمی‌شوم. هیچ دشمنی‌ای با شما ندارم و اصلاً کاری به کارتان ندارم. هیچ. خیلی ساده است. چاره‌اش این است: هر کس برود در کنج خودش. شما آنجا، شما آنجا، من هم اینجا. و سکوت می‌کنیم؛ هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌گوید. سخت که نیست، نه؟ هر کدام از ما به اندازۀ کافی با خودش مشغله دارد. من که فکر می‌کنم می‌توانم ده هزار سال بدون حرف‌زدن بگذرانم.

اِستِل - باید دهانم را ببندم؟

گَرسَن - بله! و ما... همگی نجات خواهیم یافت. سکوت می‌کنیم، به درون خویش می‌نگریم و هرگز سر بلند نمی‌کنیم. قبول است؟

اینِس - قبول.

اِستِل - (بعد از تردید) قبول.

گَرسَن - خب! بدرود!

روی کاناپه‌اش می‌نشیند و سرش را در دستانش می‌گیرد. سکوت. اینِس زیرلب برای خودش می‌خواند.

اینِس - در خیابان بلان-مانتُ[16]

 - تخته و پایه گذاشتند

 - توی سطل خاک‌اره ریختند

 - یک سکو درست کردند

 - در خیابان بلان-مانتُ

 - 

 - در خیابان بلان-مانتُ

 - جلاد صبح زود از خواب برخاست

 - چون کلی کار داشت

 - باید سر می‌برید

 - سر ژنرال‌ها، اسقف‌ها و آدمیرال‌ها را

 - در خیابان بلان-مانتُ

 - 

 - در خیابان بلان-مانتُ

 - خانم‌های شیک و پیک آمدند

 - با زیورآلات زیبای بدلی

 - اما کله نداشتند

 - سر با کلاهش از بالا

 - غلطیده بود به پایین

 - در جوی‌های بلان-مانتُ

در این فاصله اِستِل به صورتش پودر، بر لبانش روژ لب می‌زند و غیره. در اطرافش با حالتی مضطرب به دنبال آینه می‌گردد. در کیفش جستجو می‌کند و خطاب به گَرسَن می‌گوید.

اِستِل - آقا، شما آینه خدمتتان هست؟ (گَرسَن پاسخ نمی‌دهد) آینه، آینۀ جیبی، هر جور باشد؟ (گَرسَن پاسخ نمی‌دهد) اگر می‌خواهید مرا تنها بگذارید، اقلاً به من یک آینه بدهید.

گَرسَن، همانطور سرش را در دستانش گرفته و پاسخ نمی‌دهد.

اینِس - (با تعجیل) من یک آینه در کیفم دارم. (کیفش را می‌گردد. با تأسف) اینجا نیست. به نظرم موقع ورود در دفتر برش داشته‌اند.

اِستِل - عجب بساطی.

مکث. چشمانش را می‌بندد و تلوتلو می‌خورد. اینِس به سمتش می‌شتابد و نگهش می‌دارد.

 اینِس - چه‌تان شد؟

اِستِل - (چشمانش را باز می‌کند و لبخند می‌زند) حس مسخره‌ای دارم. (به تنش دست می‌زند) شما یک جوری نمی‌شوید از این که خودتان را نمی‌بینید؟ درست است که می‌توانم خودم را لمس کنم، اما باز هم از خودم می‌پرسم آیا واقعاً وجود دارم؟

اینِس - خوش به حال‌تان، من همیشه خودم را از درون احساس می‌کنم.

اِستِل - که اینجور! از درون... چیزهایی که در سر آدم‌ها اتفاق می‌افتد آنقدر گنگ است که منگم می‌کند. (مکث) در اتاق خواب من شش آینۀ بزرگ هست. می‌بینمشان. می‌بینمشان. اما آنها مرا نمی‌بینند. آینه‌ها تصویر کاناپۀ کوچک، فرش و پنجره و... همه را منعکس می‌کنند. اما آینه‌ای که من تویش نباشم، چقدر خالی است. وقتی حرف می‌زدم جوری قرار می‌گرفتم که حداقل در یکی از آینه‌ها بتوانم خودم را ببینم. خودم را همانطوری می‌دیدم که دیگران می‌دیدند و این باعث می‌شد که هشیار بمانم. (با نومیدی) ماتیکم!... مطمئنم کج و کوله زده‌امش. من که نمی‌توانم تا ابد بدون آینه سر کنم.

اینِس - می‌خواهید من آینه‌تان بشوم؟ بیایید! دعوتتان می‌کنم بیایید پیشم. بنشینید روی کاناپۀ من.

اِستِل - (به گَرسَن اشاره می‌کند) آخر...

اینِس - به او کاری نداشته باشیم.

اِستِل - خودتان گفتید همدیگر را آزار خواهیم داد.

اینِس - به من می‌آید که بخواهم آزارتان بدهم؟

اِستِل - آدم چه می‌داند...

اینِس - تویی که مرا آزار خواهی داد. اما چه باک؟ حالا که قرار است رنج بکشم، چه بهتر که از دست تو باشد. بنشین. بیا نزدیکتر. باز هم نزدیکتر. در چشم‌های من نگاه کن؛ خودت را در آن می‌بینی؟

اِستِل - تصویر من خیلی کوچک است. به سختی می‌توانم خودم را ببینم.

اینِس - اما من ترا می‌بینم. تمام و کمال. هر چه می‌خواهی از من بپرس. هیچ آینه‌ای نمی‌تواند از من صادق‌تر باشد.

اِستِل، معذب، رویش را به سمت گَرسَن برمی‌گرداند، انگار که او را به کمک بطلبد.

اِستِل - آقا! آقا! ما با این وراجی‌هایمان مزاحم شما نمی‌شویم؟

گَرسَن پاسخ نمی‌دهد.

اینِس - ولش کن، او دیگر مهم نیست؛ من و تو تنها هستیم. از من بپرس.

اِستِل - ماتیکم را درست کشیده‌ام؟

اینِس - بگذار ببینم. نه خیلی.

اِستِل - حدس می‌زدم. خوشبختانه (نگاهی به گَرسَن می‌اندازد) کسی مرا ندید. از نو می‌کشم.

اینِس - این بهتر شد. نه. شکل لب‌هایت را دنبال کن؛ بگذار راهنمایی‌ات کنم. اینجا، اینجا. حالا خوب شد.

اِستِل - به همان خوبی‌ای شد که موقع ورودم بود؟

اینِس - بهتر هم شد؛ غلیظ‌تر و بی‌رحم‌تر شد. لبهایت محشرند[17].

اِستِل - همممم! و این خوب است؟ اَه که چقدر حرص می‌خورم که نمی‌توانم خودم ببینم چطور شده‌اند. قسم می‌خورید که خوب شده؟

اینِس - نمی‌خواهی ما همدیگر را «تو» خطاب کنیم؟

اِستِل - قسم می‌خوری که خوب شده؟

اینِس - تو خوشگلی.

اِستِل - اما آیا شما باسلیقه هستید؟ یعنی سلیقه‌تان مثل من هست؟ اَه که چقدر این وضعیت حرصم می‌دهد! خیلی عصبی‌ام می‌کند!

اینِس - من سلیقۀ تو را دارم چون ازت خوشم می‌آید. من را خوب نگاه کن. به من لبخند بزن. من هم زشت نیستم. از آینه بهتر نیستم؟

اِستِل - نمی‌دانم. شما مرا مرعوب می‌کنید. تصویرم توی آینه‌ها، رام‌شده بود. خوب می‌شناختمش... حالا اگر لبخند بزنم، لبخندم می‌رود به  اعماق مردمک‌های شما و خدا می‌داند چه بر سرش می‌آید.

اینِس - خب چه چیز مانع می‌شود که مرا رام کنی؟ (آن دو به هم نگاه می‌کنند. اِستِل لبخند می‌زند، کمی با تحسین). جداً نمی‌خواهی مرا «تو» خطاب کنی؟

اِستِل - برایم سخت است زن‌ها را «تو» خطاب کنم.

اینِس - و به خصوص اگر کارمند ادارۀ پست باشند لابد، نه؟! زیر گونه‌ات چیست؟ یک چیزی شبیه یک لکۀ قرمز است.

اِستِل - (می‌جهد) یک لکۀ قرمز! وای چه وحشتناک! کجاست؟

اینِس - اینجا! اینجا!... من حوض نقاشی‌ام، تو هم گنجشگک[18]! افتادی به دامم!... هیچ لکۀ قرمزی در کار نیست. دیدی؟ اگر آینه بنا به دروغ گفتن بگذارد، چه؟ اگر چشم‌هایم را ببندم، اگر به تو نگاه نکنم، می‌خواهی با این همه زیبایی‌ات چه کار کنی؟ نترس! باید به تو نگاه کنم؛ چشم‌هایم باز باز خواهد ماند و مهربان خواهم بود، کاملاً مهربان. اما من را «تو» خطاب کن!

مکث.

اِستِل - از من خوشت می‌آید؟

اینِس - خیلی!

مکث.

اِستِل - (با سر اشاره‌ای به گَرسَن می‌کند) دوست می‌داشتم که او هم به من نگاه کند.

اینِس - آهان! چون مرد است. (به گَرسَن) شما بردید. (گَرسَن پاسخ نمی‌دهد) نگاهش کنید دیگر! (گَرسَن پاسخ نمی‌دهد) بازی در نیاورید؛ یک کلمه از حرف‌هایی که می‌زدیم را هم نشنیده نگذاشتید.

گَرسَن - (ناگهان سرش را بلند می‌کند) عیناً همینطور است که می‌گویید: حتی یک کلمه. با این که انگشت‌هایم را تا جایی که می‌توانستم در گوشم فرو کرده بودم باز هم وراجی‌های شما را توی سرم می‌شنیدم. حالا می‌شود لطفاً ولم کنید؟ من با شما هیچ کاری ندارم.

اینِس - و با کوچولو کار دارید؟ من که دست شما را خوانده‌ام! همۀ این اداهایتان برای این است که توجه او را جلب کنید.

گَرسَن - می‌گویم دست از سرم بردارید. یکی دارد در دفتر روزنامه دربارۀ من حرف می‌زند و من مایلم به حرف‌هایش گوش بدهم. ضمناً، اگر خیالتان راحت می‌شود آن کوچولو هم اصلاً برایم مهم نیست.

اِستِل - ممنون.

گَرسَن - قصد نداشتم بی‌ادبی کنم...

اِستِل - مردک بی‌تربیت!

مکث. ایستاده‌اند؛ هریک مقابل دوتای دیگر.

گَرسَن - بفرما، نگفتم؟! (مکث) استدعا کرده بودم سکوت کنید.

اِستِل - این خانم شروع کرد. پیشنهاد کرد آینه‌اش را به من بدهد، من چیزی از او نخواسته بودم.

اینِس - نه، هیچ چیز. فقط خودت را می‌مالیدی به مردک و اطوار در می‌آوردی که نگاهت کند.

اِستِل - خب که چه؟

گَرسَن - دیوانه شده‌اید؟ نمی‌بینید کارمان دارد به کجا می‌کشد؟ حرف نزنید دیگر! (مکث) حالا آرام و آسوده سر جاهایمان می‌نشینیم، چشم‌هایمان را می‌بندیم و هر یک سعی می‌کنیم حضور بقیه را فراموش کنیم.

مکث. گَرسَن می‌نشیند. زن‌ها مردد به سمت جاهایشان می‌روند. اینِس ناگهان برمی‌گردد.

اینِس - هاه! فراموش کنیم! چه ساده‌لوحانه! من شما را تا مغز استخوانم حس می‌کنم. سکوت شما در گوش‌هایم فریاد می‌کشد. ممکن است دهانتان را بدوزید و زبانتان را ببرید؛ اما آیا می‌توانید وجود نداشته باشید؟ فکرتان را متوقف خواهید کرد؟ من صدایش را می‌شنوم. مثل ساعت شماطه‌دار تیک‌تیک می‌کند و می‌دانم که شما هم صدای فکر مرا می‌شنوید. هر قدر هم خودتان را در کاناپه‌تان فرو کنید، باز هم همه‌جا هستید. صداهایی که می‌شنوم آلوده شده‌اند، چون شما آنها را در بین راه شنیده‌اید. شما حتی چهرۀ من را از من دزدیده‌اید، چون شما آن را می‌شناسید و من نمی‌شناسمش. و او؟ او چه؟ او را هم از من دزدیده‌اید. خیال می‌کنید اگر ما دوتا تنها بودیم، جرأت می‌کرد با من چنین رفتاری داشته باشد؟ نه، نه، نه! دست‌ها را از روی صورتتان بردارید. رهایتان نمی‌کنم؛ این جوری خیلی آسان است. اگر هم بی‌تفاوت آنجا بنشینید و مثل بودا در خودتان فرو بروید، من با چشم‌های بسته هم حس خواهم کرد که او تمام صداهای وجودش را، حتی خش‌خش دامنش را، به شما پیشکش می‌کند و لبخندهایی برایتان حواله می‌کند که نمی‌بینید... این را دیگر نمی‌توانم بپذیرم!... می‌خواهم جهنمم را انتخاب کنم؛ می‌خواهم با تمام چشمم شما را نگاه کنم و بدون نقاب بجنگم.

گَرسَن - خیلی خوب! گمانم کارمان باید هم به اینجا می‌رسید. آنها ما را مثل بچه‌ها بازی دادند. ای کاش من را همراه یک عده مرد گذاشته بودند... مردها بلدند ساکت بمانند. اما نباید توقع زیادی داشت. (به سمت اِستِل می‌رود و دستش را به زیر چانۀ او می‌برد) خوب، کوچولو! از من خوشت می‌آید؟ گویا برایم عشوه‌گری می‌کردی؟

اِستِل - به من دست نزنید.

گَرسَن - ای بابا! بگذار با هم راحت باشیم. من زن‌ها را خیلی دوست داشتم، می‌دانی؟ زن‌ها هم من را خیلی دوست داشتند. پس راحت باش! دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. آداب معاشرت برای چه؟ تشریفات برای چه؟ تعارف را کنار بگذاریم! به‌زودی عین کِرم لخت و عریان خواهیم شد.

اِستِل - ولم کنید!

گَرسَن - عین کرم! هاه! به شما هشدار داده بودم. من هیچ‌چیز از شما نمی‌خواستم. فقط خواستم راحتم بگذارید. آسایش و قدری سکوت. انگشت در گوش‌هایم فرو کرده بودم. گُمِز[19] ایستاده بود میان میزهای تحریریه و داشت حرف می‌زد و همۀ بچه‌های نشریه داشتند گوش می‌دادند. بدون کت، با پیراهن! می‌خواستم بفهمم چه می‌گوید و سخت بود. اتفاقات روی زمین خیلی سریع روی می‌دهند. نمی‌شد ساکت باشید؟ حالا دیگر تمام شد، او حرف نمی‌زند و آنچه دربارۀ من فکر می‌کند برگشته توی سرش. حالا دیگر باید برویم تا آخر. لخت و عریان، عین کرم: می‌خواهم بدانم سروکارم با کیست.

اینِس - می‌دانید. حالا دیگر می‌دانید.

گَرسَن - تا وقتی همۀ ما اعتراف نکرده‌ایم برای چه محکوم شده‌ایم، هیچ‌چیز نمی‌دانیم. تو، موطلایی! تو شروع کن! برای چه؟ بگو ببینیم، برای چه؟ صراحت لهجه‌ات می‌تواند از فاجعه‌ها جلوگیری کند؛ وقتی دیوهای درونمان را بشناسیم... خب! برای چه؟

اِستِل - گفتم که نمی‌دانم. چیزی به من نگفتند.

گَرسَن - می‌دانم. به من هم پاسخی ندادند. اما من خودم را می‌شناسم. می‌ترسی از این که نفر اول حرف بزنی؟ باشد! من شروع می‌کنم. (سکوت) من پرونده‌ام خیلی مشعشع نیست.

اینِس - خب دیگر. می‌دانیم که از جنگ در رفته‌اید.

گَرسَن - آن موضوع را ول کنید. هرگز ازش حرف نزنید. من اینجایم چون زنم را شکنجه کرده‌ام. همین. پنج سال تمام. و البته او هنوز هم دارد عذاب می‌کشد. ایناهاش! تا ازش حرف می‌زنم می‌بینمش. حواسم به گُمِز است ولی زنم را می‌بینم. گُمِز کجاست؟ پنج سال آزگار. نگاه کنید! وسایلم را تحویلش داده‌اند. دم پنجره نشسته و کتم را روی زانویش گذاشته. کتی با دوازده سوراخ. خون مثل زنگار به آن چسبیده است. اطراف سوراخ‌ها نارنجی شده‌اند. هاه! این یک شیء عتیقه است، یک کت تاریخی! و لباسی است که بر تن من بوده! آیا گریه خواهی کرد؟ آیا عاقبت گریه خواهی کرد؟ مست لایعقل به خانه برمی‌گشتم. بوی شراب و زن می‌دادم. تمام شب را به انتظار من نشسته بود. گریه نمی‌کرد. طبیعتاً کوچکترین سرزنشی نمی‌کرد. فقط چشم‌هایش، چشم‌های درشتش. از هیچ بابت متأسف نیستم. تاوانش را خواهم داد، اما از هیچ چیز متأسف نیستم. بیرون برف می‌آید. آیا خواهی گریست؟ او زنی است که تخصصش قربانی‌بودن است.

اینِس - (با لحنی تقریباً ملایم) برای چه آزارش دادید؟

گَرسَن - چون آسان بود. با یک کلمه رنگ و رویش عوض می‌شد. حساس بود. هیچ سرزنشم نمی‌کرد. من خیلی بدجنسم. منتظر می‌شدم، همیشه منتظر می‌شدم. اما نه از گریه خبری بود، نه از سرزنش. می‌دانید؟ او را از منجلاب بیرون کشیده بودم. دستش را روی کت می‌کشد، بدون آن که به آن نگاه کند. انگشتانش کورمال‌کورمال به دنبال سوراخ‌ها می‌گردند. منتظر چه هستی؟ امیدواری چه اتفاقی بیفتد؟ بهت می‌گویم که از هیچ‌چیز متأسف نیستم. اما قضیه این است که او مرا بیش‌ازحد تحسین می‌کرد. متوجه می‌شوید؟

اینِس - نه. من را کسی تحسین نمی‌کرد.

گَرسَن - چه بهتر. خوش به حالتان. همۀ این حرف‌ها باید به نظرتان انتزاعی بیاید. خب! بگذارید قصه‌ای را برایتان تعریف کنم: من یک زن دورگه را آورده بودم پیش خودم. چه شب‌هایی بود! زنم طبقۀ اول می‌خوابید و لابد صدای ما را می‌شنید. صبح‌ها پیش از همه بیدار می‌شد و از آنجا که ما تا دیروقت در رختخواب بودیم صبحانه‌مان را می‌آورد که توی تخت بخوریم.

اینِس - ای بی‌همه‌چیز!

گَرسَن - بله، بله! بی‌همه‌چیز محبوب! (به نظر می‌رسد حواسش جای دیگری است) نه، هیچی. گُمِز است، اما دربارۀ من حرف نمی‌زند. گفتید بی‌همه‌چیز؟ معلوم است! اگر نه اینجا چه می‌کردم؟ و شما؟

اینِس - خب! من از آن نوع زن‌هایی بودم که آنجا به آنها می‌گویند زن نفرین‌شده. از همان موقع نفرین‌شده بودم. پس می‌بینید که برای من چیز زیادی تغییر نکرده است.

گَرسَن - همین؟

اینِس - نه! قضیۀ من و فلُرانس هم هست. اما آن قضیه، داستان مرده‌هاست. سه مرده. اول آن پسرک، بعد فلُرانس و بعد هم من. خیالم راحت است که دیگر کسی آنجا نمانده. فقط اتاق به جا مانده است. گاهگاهی اتاق را می‌بینم. خالی با پرده‌های بسته. آهان! بالاخره مهر و موم را برداشتند. برای اجاره... گذاشته‌اندش برای اجاره. یک تابلو روی در زده‌اند. مسخره است...

گَرسَن - سه؟ درست است؟ شما گفتید سه؟

اینِس - سه.

گَرسَن - یک مرد و دو زن؟

اینِس - بله.

گَرسَن - چه جالب! (سکوت) مرد خودش را کشت؟

اینِس - خودش را بکشد؟ نه! ازش بر نمی‌آمد. اما چندان هم بی‌رنج نبود. نه! یک تراموا زد و لهش کرد. به همین سادگی! من پیش آنها زندگی می‌کردم. پسرعمویم بود.

گَرسَن - فلُرانس بلوند بود؟

اینِس - بلوند؟ (نگاه به اِستِل) می‌دانید؟ من هیچ پشیمان نیستم، اما چندان از تعریف کردن این قصه کیف نمی‌کنم.

گَرسَن - راستش را بگویید! باعث شدید فلُرانس از او منزجر شود؟

اینِس - خیلی تدریجی. گاهی‌گداری، یک حرف یا حرکت. مثلاً موقع نوشیدن یک صدایی از خودش در می‌آورد؛ نفسش را از بینی داخل لیوان می‌دمید. چیزهای بی‌اهمیت. اِی! موجود مفلوکی بود. یک آدم آسیب‌پذیر. برای چه لبخند می‌زنید؟

گَرسَن - برای این که من آسیب‌پذیر نیستم.

اینِس - باید دید. من خزیدم توی پوست فلُرانس و او پسرعمویم را از چشمان من دید... دست آخر، فلُرانس ماند روی دستم. یک اتاق در آن سر شهر گرفتیم.

گَرسَن - خب بعد؟

اینِس - بعد داستان تصادف با تراموا اتفاق افتاد. هر روز به او می‌گفتم: ببین عزیزکم! ما کشتیمش. (سکوت) بدجنسم.

گَرسَن - بله. من هم همینطور.

اینِس - نه شما بدجنس نیستید. یک جور دیگر هستید.

گَرسَن - چه جور؟

اینِس - بعدتر بهتان می‌گویم. من بدجنسم، یعنی این که برای بودن احتیاج به رنج دیگران دارم. یک مشعل، مثل یک مشعل توی قلبشان. وقتی تنها هستم، خاموش می‌شوم. شش ماه تمام در قلبش شعله کشیدم؛ همه‌چیز را سوزاندم. یک شب از جایش بلند شد و بدون این که متوجه شوم رفت شیر گاز را باز کرد و برگشت خوابید پهلوی من. همین.

گَرسَن - آهان!

اینِس - چی؟

گَرسَن - هیچ چی! کار درستی نیست.

اینِس - خب! نه! کار درستی نیست. که چه؟

گَرسَن - نه، نه! حق با شماست. (به اِستِل) نوبت توست. تو چه کرده‌ای؟

اِستِل - گفتم که هیچ‌چیز نمی‌دانم. خیلی از خودم پرسیدم...

گَرسَن - خب! بگذار کمکت کنیم. این یارویی که صورتش داغان شده، کیست؟

اِستِل - کدام یارو؟

اینِس - خودت بهتر می‌دانی. همان که وقتی وارد شدی از دیدنش می‌ترسیدی.

اِستِل - یک دوست است.

گَرسَن - چرا از او می‌ترسیدی؟

اِستِل - شما حق ندارید من را مؤاخذه کنید.

اینِس - او خودش را به خاطر تو کشته است؟

اِستِل - ابداً! شما به سرتان زده است.

گَرسَن - پس چرا ازش می‌ترسیدی؟ یک گلوله توی کله‌اش خالی کرده، نه؟ همین باعث شده سر و صورتش نابود بشود؟

اِستِل - ساکت شوید! ساکت شوید!

گَرسَن - به خاطر تو! به خاطر تو!

اینِس - یک گلوله به خاطر تو!

اِستِل - دست از سرم بردارید. شماها مرا می‌ترسانید. من می‌خواهم از اینجا بروم! من می‌خواهم از اینجا بروم!

به سمت در می‌شتابد و دستگیره را تکان می‌دهد.

گَرسَن - برو. من که از خدایم است بروی. فقط مسأله این است که در از بیرون بسته شده است.

اِستِل دگمۀ زنگ را می‌زند. صدای زنگ نمی‌آید. اینِس و گَرسَن می‌خندند. اِستِل برمی‌گردد و در حالی که پشتش را به در تکیه داده است رو به آن دو می‌ایستد.

اِستِل - (با صدای خفه و به کندی) شماها چندش‌آورید.

اینِس - عیناً! چندش‌آور. خب! پس یارو خودش را به خاطر تو کشت. معشوقت بود؟

گَرسَن - مسلماً، معشوقش بوده. و می‌خواسته او را فقط برای خودش داشته باشد. اینطور نیست؟

اینِس - حتماً مثل رقاص‌های حرفه‌ای تانگو می‌رقصید، ولی پولدار نبود.

سکوت.

گَرسَن - ازت می‌پرسد آیا فقیر بوده؟

اِستِل - بله. فقیر بود.

گَرسَن - به علاوه تو باید به فکر آبرویت می‌بودی. یک روز آمد و التماست کرد و تو به او خندیدی.

اینِس - هان؟ هان؟ خندیدی؟ برای این است که رفت و خودش را کشت؟

اِستِل - با این چشم‌ها بود که به فلُرانس نگاه می‌کردی؟

اینِس - بله.

مکث. اِستِل می‌زند زیر خنده.

اِستِل - شماها کلاً در اشتباهید. (قد راست می‌کند و آن دو را نگاه می‌کند. کماکان به در تکیه داده است. با لحنی خشک و تحریک‌کننده) می‌خواست از او بچه‌دار بشوم. حالا راحت شدید؟

گَرسَن - و تو نمی‌خواستی؟

اِستِل - نه. اما به هر حال بچه آمد. من پنج ماه رفتم سوئیس. هیچ‌کس بویی از ماجرا نبرد. بچه یک دختر بود. موقع تولد بچه، رُژِ[20] کنارم بود. از این که صاحب یک دختر شده بود خوشحال بود. من، اصلاً.

گَرسَن - و بعد؟

اِستِل - درست پایین ایوان اتاق یک دریاچه بود. یک سنگ بزرگ با خودم آوردم. فریاد می‌زد «اِستِل! ازت خواهش می‌کنم! التماست می‌کنم!» من ازش متنفر بودم. همه‌چیز را دید. از لبۀ ایوان خم شد و دایره‌های موج را بر سطح دریاچه دید.

گَرسَن - و بعد؟

اِستِل - همه‌اش همین بود. من برگشتم پاریس. او هم هر کاری دلش می‌خواست کرد.

گَرسَن - مغز خودش را متلاشی کرد؟

اِستِل - بله، همینطور است. البته ضرورتی نداشت چون شوهر من که بویی نبرده بود. (مکث) ازتان متنفرم.

گریه‌اش می‌گیرد اما به خشکی هق‌هق می‌کند.

گَرسَن - بی‌فایده است. اینجا اشک جاری نمی‌شود.

اِستِل - من موجود زبونی هستم! زبون و بزدل! (مکث) نمی‌دانید چقدر ازتان متنفرم!

اینِس - (او را در آغوش می‌گیرد) عزیزکم! (به گَرسَن) تحقیقات تمام شد. لازم نیست این قیافۀ جلاد را به خودتان بگیرید.

گَرسَن - جلاد... (به دوروبر خود نگاه می‌کند) حاضرم هر چه دارم بدهم و چهرۀ خودم را توی یک آینه ببینم. (مکث) چقدر هوا گرم است! (بی‌اختیار کتش را می‌کند) آه! ببخشید.

می‌خواهد کتش را دوباره تنش کند.

اِستِل - حالا دیگر می‌توانید با پیراهن بگردید...

گَرسَن - بله. (کتش را پرت می‌کند روی کاناپه) ببین اِستِل! نباید از من دلگیر شوی.

اِستِل - از شما دلگیر نیستم.

اینِس - از من چه؟ از من دلگیری؟

اِستِل - بله.

سکوت.

اینِس - خب، گَرسَن؟ حالا عین کرم لخت و عریان شدیم؛ اوضاع برایتان روشن‌تر شد؟

گَرسَن - نمی‌دانم. شاید کمی روشن‌تر (خجولانه) نمی‌توانیم سعی کنیم همه‌مان به هم کمک کنیم؟

اینِس - من به کمک احتیاج ندارم.

گَرسَن - اینِس، آنها همۀ رشته‌ها را در هم‌ کرده‌اند. اگر کوچکترین حرکتی بکنید، مثلاً به محض این که دست بلند کنید و صورتتان را باد بزنید، من و اِستِل تکانی حس خواهیم کرد. هیچکدام نمی‌توانیم به تنهایی خود را نجات دهیم؛ باید با هم ببازیم، یا با هم از معرکه در برویم. انتخاب کنید. (مکث) چه شده است؟

اینِس - اجاره‌اش داده‌اند. همۀ پنجره‌ها چهارتاق باز است. یک مرد روی تخت من نشسته است. اجاره‌اش دادند! اجاره‌اش داده‌اند!! بفرمایید، خواهش می‌کنم! تعارف نکنید! بفرمایید داخل. زنی وارد می‌شود، به طرف مرد می‌رود و دستانش را روی شانۀ او می‌گذارد. منتظر چه هستند؟ چرا چراغ را روشن نمی‌کنند؟ دیگر نمی‌توانم آنها را ببینم. می‌خواهند همدیگر را ببوسند؟ این اتاق من است! مال من است! پس چرا چراغ‌ها را روشن نمی‌کنند؟ چه پچ‌پچ می‌کنند؟ آیا مرد قصد دارد روی تخت من زن را نوازش کند؟ زن به مرد می‌گوید که ظهر شده و هوا آفتابی است. پس لابد من کور شده‌ام. (مکث) تمام شد. دیگر هیچ: دیگر چیزی نمی‌بینم، دیگر چیزی نمی‌شنوم. گمانم کار من با جهان خاکی تمام شده است. دیگر عذری ندارم[21]. (مورمورش می‌شود) حس می‌کنم درونم خالی است. حالا حس می‌کنم کاملاً مرده‌ام. با تمام وجود اینجا هستم. (مکث) داشتید چه می‌گفتید؟ به نظرم داشتید دربارۀ کمک کردن به من حرف می‌زدید، نه؟

گَرسَن - بله.

اینِس - کمک برای چه؟

گَرسَن - برای خنثی کردن نیرنگ‌های آنها.

اینِس - و در مقابل این کمک چه باید بکنم؟

گَرسَن - کمکم خواهید کرد. چیز زیادی لازم نیست، اینِس. فقط قدری حسن نیت.

اینِس - حسن نیت... من از کجا باید حسن نیت دست و پا کنم؟ من تباه شده‌ام.

گَرسَن - پس من چی؟ (مکث) به هر حال می‌توانیم سعی کنیم؟

اینِس - من خشکیده‌ام. نه می‌توانم بگیرم نه می‌توانم بدهم. چطور انتظار دارید کمکتان کنم؟ یک شاخۀ خشک که در آتش خواهد سوخت. (مکث. به اِستِل می‌نگرد که سرش را در دستانش گرفته است) فلُرانس بلوند بود.

گَرسَن - آیا می‌دانید این خانم کوچولو جلادتان خواهد بود؟

اینِس - شاید حدس زده باشم.

گَرسَن - آنها از طریق او شما را به دام خواهند انداخت. از جانب خودم، من... من... من... هیچ توجهی به او نمی‌کنم. اگر از طرف شما...

اینِس - چی؟

گَرسَن - این یک تله است. آنها در کمین نشسته‌اند که ببینند آیا گیر می‌افتید یا نه؟

اینِس - می‌دانم. و شما، شما تله هستید. خیال می‌کنید حرف‌هایتان را پیش‌بینی نکرده‌اند؟ و لابه‌لای آنچه می‌گویید تله‌های پنهانی وجود ندارد؟ همه‌چیز تله است. چه کارش کنم؟ من هم یک تله هستم. تله‌ای برای او. شاید من او را گیر بیندازم.

گَرسَن - شما هیچ‌چیز گیرتان نمی‌آید. ما مثل اسب‌های چوبیِ چرخ‌فلک دنبال هم می‌دویم بی آن که هرگز به هم برسیم؛ باور کنید که همه‌چیز را برنامه‌ریزی کرده‌اند. اینِس، کوتاه بیایید. پنجه‌هایتان را از هم باز کنید و وا بدهید. وگرنه باعث عذاب هر سه‌مان خواهید شد.

اینِس - به من می‌آید که وا بدهم؟ من می‌دانم چه در انتظارم است. من خواهم سوخت؛ می‌سوزم و سوختنم پایان نخواهد داشت. همه‌چیز را می‌دانم. خیال می‌کنید وا می‌دهم؟ من اِستِل را در مشتم خواهم گرفت و او شما را از چشم من خواهد دید، همانطور که فلُرانس آن مردک را از چشم من می‌دید. از بدبختی‌هایتان برای من حرف می‌زنید که چه بشود؟ دارم می‌گویم همه‌چیز را می‌دانم و حتی برای خودم هم نمی‌توانم دل بسوزانم. تله، هاه! تله. من در تله افتاده‌ام، خب این که طبیعی است. بعدش چه؟ خوشحال می‌شوند که بشوند، چه بهتر.

گَرسَن - (شانه‌های اینِس را می‌گیرد) من می‌توانم برایتان دل بسوزانم. من را نگاه کنید: ما عریان هستیم. عریان تا مغز استخوان و من شما را تا بطن قلبتان می‌شناسم. یک وابستگی‌ای بین ما وجود دارد. خیال می‌کنید بد شما را می‌خواهم؟ البته از هیچ‌چیز پشیمان نیستم، ولی شکایتی هم ندارم. من هم خشکیده‌ام. اما می‌توانم برای شما دل بسوزانم.

اینِس - (که در خلال صحبت گَرسَن خودش را به دست او سپرده بود، به خود تکانی می‌دهد) به من دست نزنید. از اینکه بهم دست بزنند متنفرم. دلسوزی‌تان را هم برای خودتان نگه دارید. کجای کارید، گَرسَن؟! در این اتاق برای شما هم دام‌هایی چیده شده است. دام‌هایی که مخصوص شما مهیا شده است. بهتر است سرتان به دلمشغولی‌های خودتان باشد. (مکث) اگر دست از سر من و این کوچولو بردارید، طوری رفتار خواهم کرد که آزاری به شما نرسد.

گَرسَن - (برای لحظه‌ای او را می‌نگرد، سپس شانه‌هایش را بالا می‌اندازد) باشد!

اِستِل - (سرش را بلند می‌کند) گَرسَن! کمک کنید!

گَرسَن - چه می‌خواهید؟

اِستِل - (بر می‌خیزد و به او نزدیک می‌شود) به من می‌توانید کمک کنید.

گَرسَن - تشریف ببرید پیش ایشان. (اشاره به اینِس)

اینِس نزدیک شده است و درست پشت سر او می‌ایستد بدون آن که لمسش کند. در ادامۀ گفتگوها، اینِس تقریباً درگوشی با اِستِل حرف می‌زند. اما اِستِل، رو به گَرسَن، که بدون آن که چیزی بگوید او را می‌نگرد، ایستاده و به او پاسخ می‌دهد، انگار که گَرسَن است که دارد از او پرس‌وجو می‌کند.

اِستِل - تقاضا می‌کنم، گَرسَن! شما قول دادید. قول دادید! زود باشید، سریع! نمی‌خواهم تنها بمانم. اُلگا او را برده به سالن رقص.

اینِس - چه کسی را برده؟

اِستِل - پیِر[22] را. دارند با هم می‌رقصند.

اینِس - پیِر کیست؟

اِستِل - یک احمق مفلوک! مرا «چشمۀ زلال» خطاب می‌کرد. دوستم داشت. اُلگا او را به سالن رقص برده.

اینِس - دوستش داری؟

اِستِل - حالا نشسته‌اند. اُلگا نفس‌نفس می‌زند. برای چه می‌رقصد؟ مگر این که بخواهد اینجوری کمی وزن کم کند. معلوم است که نه. البته که دوستش نداشتم: او هجده سالش است؛ من که بچه‌خوار حریص نیستم.

اینِس - پس ولشان کن. چه کارشان داری؟

اِستِل - مال من بود.

اینِس - دیگر هیچ‌چیز روی زمین مال تو نیست.

اِستِل - مال من بود.

اینِس - بود... سعی کن بگیری‌اش، سعی کن لمسش کنی. اُلگا می‌تواند به او دست بزند. نه؟ اینطور نیست؟ می‌تواند دستش را بگیرد و زانوهایش را به او بمالد.

اِستِل - دارد آن سینه‌های گد و گنده‌اش را به بدن او فشار می‌دهد و نفسش توی صورت اوست. پیِر کوچولوی بیچاره! پس چرا پقی نمی‌زنی به خنده؟ آه! یک نگاه من کافی بود برای این که اُلگا جرأت این غلط‌ها را نکند... یعنی واقعاً من دیگر هیچ‌چیز نیستم؟

اینِس - هیچ. و دیگر هیچ‌چیز از تو بر روی زمین نمانده است. همۀ آنچه متعلق به توست، الان اینجاست. کاغذبُر را می‌خواهی؟ مجسمۀ باربدین را چه؟ کاناپۀ آبی مال توست. و من،... کوچولوی من!... من هم برای همیشه از آن تو‌ام.

اِستِل - هان؟ مال من؟ آخر کدام یک از شما دوتا مرا «چشمۀ زلال» خطاب خواهید کرد؟ شما را نمی‌شود گول زد، شماها می‌دانید که آشغالی بیش نیستم. پیِر! فقط به من فکر کن! از من پشتیبانی کن! تا زمانی که تو به چشمۀ زلالت، چشمۀ زلال عزیزت فکر کنی، فقط نیمی از من اینجاست؛ اینجا فقط یک نیمه‌گناهکار هستم؛ آنجا، نزد تو، چشمۀ زلال باقی می‌مانم. اُلگا عین گوجه‌فرنگی قرمز است. آخر این نشدنی است: ما صدها بار با هم او را مسخره کرده‌ایم. این کدام آهنگ است؟ من خیلی دوستش داشتم. آهان! Saint Louis Blues است. خیلی خوب! برقصید، برقصید! گَرسَن، اگر می‌توانستید ببینیدش حتماً خیلی می‌خندیدید. او هرگز نخواهد فهمید که من دارم می‌بینمش. دارم می‌بینمت، با آن موهای ژولیده و صورت وارفته‌ات، پایش را لگد می‌کنی. دارم می‌میرم از خنده. آره! تندتر برقصید! تندتر! پیِر، اُلگا را به سمت خودش می‌کشد بعد هلش می‌دهد. واقعاً که مفتضح است. تندتر! به من می‌گفت، شما چقدر سبک هستید. آره! برقصید! (در حال حرف زدن می‌رقصد) دارم بهت می‌گویم که می‌بینمت. انگار نه انگار! زیر چشم من دارد می‌رقصد. اِستِل عزیزمان! چی؟ اِستِل عزیزمان؟ اه! خفه شو! حتی یک قطره اشک هم در مراسم خاکسپاری من از چشمت نیامد. به پیِر گفت «اِستِل عزیزمان». خیلی رو دارد که با پیِر دربارۀ من حرف می‌زند. درست، سرضرب برقصید! بلد نیست هم حرف بزند هم برقصد! اما دارد چه... نه! نه!... بهش نگو! مال تو، می‌گذارمش برای تو! ببرش! هر کار می‌خواهی با او بکن! اما بهش نگو... (از رقصیدن باز ایستاده است) خب! حالا می‌توانی برای خودت نگهش داری. همه‌چیز را به او گفت، گَرسَن. داستان رُژِ، سفر سوئیس، بچه، همه را برایش تعریف کرد. «اِستِل عزیز ما، آنطورها هم...» نه! البته که نه! من آنطورها هم... نبودم. پیِر سرش را با حالتی متأثر تکان می‌دهد. اما به نظر نمی‌رسد از شنیدن حرف‌های اُلگا زیرورو شده باشد. نگهش دار، دیگر مال خودت! نه به خاطر آن مژه‌های بلندش و نه برای آن حالت‌های دخترانه‌اش، برای هیچ‌چیزش میلی به رقابت با تو ندارم. هاه! او به من می‌گفت چشمۀ زلال! من بلورش بودم! حالا دیگر بلور خرد شده. «اِستِل عزیز ما». برقصید! برقصید دیگر! سرضرب و با ریتم! یک، دو. (می‌رقصد) حاضرم همه‌چیز این جهان را بدهم و یک لحظه، فقط یک لحظه، برگردم روی زمین برقصم. (می‌رقصد. مکث) دیگر درست نمی‌شنوم. چراغ‌ها را انگار برای یک تانگو خاموش کرده‌اند. چرا سازها با صدای خفه می‌نوازند؟ صدا را بلندتر کنید! صدا چقدر از دور می‌آید! من... من... دیگر هیچ صدایی نمی‌شنوم. (از رقص باز می‌ایستد) دیگر هرگز نخواهم شنید. زمین مرا ترک کرد. گَرسَن، مرا نگاه کن. بغلم کن!

اینِس از پشت سر اِستِل به گَرسَن اشاره می‌کند که فاصله بگیرد.

اینِس - (آمرانه) گَرسَن!

گَرسَن - (پا پس می‌گذارد و خطاب به اِستِل به اینِس اشاره می‌کند) تشریف ببرید پیش ایشان.

اِستِل - (به گَرسَن می‌آویزد) نروید! مگر مرد نیستید؟ خب من را نگاه کنید، نگاهتان را از من برنگردانید! واقعاً اینقدر آزاردهنده است؟ من موهای طلایی دارم و، از این گذشته، یک نفر به خاطر من خودکشی کرده است. التماستان می‌کنم! مگر نه این که شما بالاخره باید به چیزی نگاه کنید؟! غیر از من، یا باید آن مجسمۀ برنزی را نگاه کنید، یا میز[23] را، یا کاناپه‌ها را. هر چه باشد نگاه‌کردن به من مطبوع‌تر است. ببین! من مثل جوجه‌ای که از آشیانه فروافتاده باشد از قلب آنها رانده شده‌ام. مرا بردار، تصاحبم کن، در قلبت جایم بده و خواهی دید که چقدر مهربان خواهم بود.

گَرسَن - (با تلاش زیاد او را پس می‌زند) به شما گفتم که به ایشان مراجعه کنید.

اِستِل - به او؟ او که به حساب نمی‌آید؛ زن است.

اینِس - به حساب نمی‌آیم؟ اما پرندۀ کوچک، قناری کوچولو، خیلی وقت است که قلب من مأمن توست. نترس، من بی‌امان نگاهت خواهم کرد، بی آن که پلک بزنم. تو در نگاه من همچون پولک زرینی در شعاع آفتاب خواهی درخشید.

اِستِل - شعاع آفتاب، هان؟! شرتان را از سرم کم کنید! پیش از این هم همین بازی را خواستید سرم دربیاورید و دیدید که حقه‌تان نگرفت.

اینِس - اِستِل! چشمۀ زلال من! بلور من!

اِستِل - بلور شما؟ این دیگر مضحک است! خیال می‌کنید می‌توانید مرا گول بزنید؟ همه می‌دانند که من بچه را از پنجره انداختم بیرون. تکه‌های بلور خردشده روی زمین افتاده است و هیچ اهمیتی برایم ندارد. من دیگر جز یک پوست خالی نیستم و پوستم هم مال شما نیست.

اینِس - بیا! هر چه خواستی همان باش: چشمۀ زلال، چشمۀ گل‌آلود؛ در عمق چشمان من خودت را هر طور دلت بخواهد خواهی یافت.

اِستِل - ولم کنید! شما چشم ندارید! من چه جوری باید به تو بفهمانم که ولم کنی؟ بیا!

اِستِل به صورت اینِس تف می‌کند. اینِس ناگهان او را رها می‌کند.

اینِس - گَرسَن! تاوان این را خواهید داد!

مکث. گَرسَن شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و به طرف اِستِل می‌رود.

گَرسَن - پس تو یک مرد می‌خواهی؟

اِستِل - یک مرد نه، تو را می‌خواهم.

گَرسَن - شلوغش نکن. هر که بود کارت راه می‌افتاد. چون من اینجا هستم، مرا می‌خواهی. خب. (دستش را دور شانه‌های او می‌اندازد) من هیچ چیز دلچسبی برای تو ندارم؛ این را می‌دانی. نه یک احمق ساده‌لوحم، نه تانگو می‌رقصم.

اِستِل - همینطور که هستی می‌پذیرمت. شاید عوضت کردم.

گَرسَن - بعید می‌دانم. من... حواسم جای دیگر خواهد بود. مسائل دیگری در سر دارم.

اِستِل - چه مسائلی؟

گَرسَن - برایت جالب نیستند.

اِستِل - می‌نشینم روی کاناپه‌ات و منتظر می‌شوم تا به من توجه کنی.

اینِس - (می‌زند زیر خنده) هاه! ای ماده‌سگ! بخواب زمین! خودت را جلوی پایش بینداز! او حتی بر و رو هم ندارد!

اِستِل - (به گَرسَن) به حرف‌هایش توجه نکن. چشم ندارد. گوش هم ندارد. اصلاً به حساب نمی‌آید.

گَرسَن - من فقط به اندازه‌ای که بتوانم برایت مایه می‌گذارم. زیاد نیست. دوستت نخواهم داشت چون زیادی می‌شناسمت.

اِستِل - مرا می‌خواهی؟

گَرسَن - بله.

اِستِل - فقط همین را می‌خواهم.

گَرسَن - پس... (روی اِستِل خم می‌شود)

اینِس - اِستِل! گَرسَن! هیچ می‌فهمید دارید چه می‌کنید؟ من اینجا هستم ها!

گَرسَن - می‌دانم! خب که چه؟

اینِس - جلوی من؟ شما... شما نمی‌توانید!

اِستِل - چرا؟ من جلوی خدمتکارم لخت می‌شدم.

اینِس - (گَرسَن را می‌گیرد) ولش کنید! ولش کنید! به او دست نزنید، با آن دست‌های کثیف مردانه‌تان!

گَرسَن - (با خشونت اینِس را پس می‌زند) بس است دیگر! من از آن نجیب‌زاده‌ها نیستم و ابایی ندارم که روی یک زن دست بلند کنم.

اینِس - به من قول داده بودید! شما به من قول داده بودید، گَرسَن! التماستان می‌کنم. شما قول داده بودید.

گَرسَن - خودتان زدید زیر قرار و مدار.

اینِس کنار می‌کشد و به انتهای اتاق می‌رود.

اینِس - هر کاری دوست دارید بکنید. شما قوی‌ترید. فقط یادتان باشد: من اینجا هستم و دارم نگاهتان می‌کنم. نگاهم را بر نمی‌گردانم. گَرسَن! باید جلوی چشمان من ببوسیدش. چقدر از جفت‌تان متنفرم! عشق بورزید! به هم عشق بورزید! ما در جهنمیم و نوبت من هم می‌شود.

در طول صحنۀ بعد، اینِس بی‌آن که چیزی بگوید آن دو را می‌نگرد.

گَرسَن - (به سمت اِستِل بازمی‌گردد و دست دور شانه‌های او می‌اندازد) بیا تا لبانت را ببوسم.

مکث. گَرسَن بر روی اِستِل خم می‌شود و ناگهان باز می‌ایستد.

اِستِل - (با عصبانیت و تلخی) هاه!... (مکث) بهت گفتم که بهش توجه نکنی.

گَرسَن - از قضا مسأله خود اوست. (مکث) گُمِز در دفتر مجله است. پنجره‌ها را بسته‌اند. معلوم می‌شود زمستان شده. شش ماه! شش ماه است که مرا... بهت گفته بودم که من مواقعی از تو غافل خواهم شد؟ آنها دارند از سرما می‌لرزند. کت‌هایشان هم تن‌شان است. بامزه است که آنها آنجا اینقدر سردشان است و من اینجا از گرما دارم خفه می‌شوم. این دفعه دارند از من حرف می‌زنند.

اِستِل - زیاد طول خواهد کشید؟ (مکث) حداقل بگو ببینم دربارۀ چه حرف می‌زنند؟

گَرسَن - هیچی. دربارۀ چیزی حرف نمی‌زنند. او یک آشغال است. همین. (گوش می‌سپارد) یک آشغال به تمام معنا. اه! (به اِستِل نزدیک می‌شود) خب، کجا بودیم؟! آیا مرا دوست خواهی داشت؟

اِستِل - (با لبخند) کسی چه می‌داند؟

گَرسَن - به من اعتماد داری؟

اِستِل - چه سؤال مسخره‌ای! تو اینجا دائم جلوی چشمم هستی و با اینِس که نمی‌توانی به من خیانت کنی.

گَرسَن - طبعاً همینجور است. (مکث. شانه‌های اِستِل را رها می‌کند) منظورم یک جور اعتماد دیگر بود. (گوش می‌سپارد) بگو! بگو! هر چه دلت می‌خواهد بگو. من که نیستم از خودم دفاع کنم. (به اِستِل) اِستِل، باید به من اعتماد کنی.

اِستِل - عجب گرفتاری شده‌ام! لب‌های من، دست‌های من، تمام بدنم در اختیار توست و همه‌چیز می‌تواند بسیار ساده جلو برود... اعتماد من را می‌خواهی؟ اما من که نمی‌توانم به کسی اعتماد بدهم. با این حرفت من را بدجوری اذیت می‌کنی. اوف! باید گند بدی زده باشی که اینجور دنبال اعتماد من هستی.

گَرسَن - آنها مرا تیرباران کرده‌اند.

اِستِل - می‌دانم؛ تو از رفتن به جنگ سر باز زده‌ای. خب، که چی؟!

گَرسَن - من... در واقع من چندان هم سر باز نزده بودم. (خطاب به اشخاص نامرئی) خوب سخنرانی می‌کند. درست و حسابی شماتت می‌کند. اما نمی‌گوید چه باید کرد. باید می‌رفتم پیش ژنرال و بهش می‌گفتم «ژنرال! من نمی‌روم!»؟ دیوانگی محض! می‌انداختندم زندان. من می‌خواستم شهادت بدهم. گواهی بدهم. نمی‌خواستم که صدایم را خفه کنند. (به اِستِل) من... سوار قطار شدم. سر مرز دستگیرم کردند.

اِستِل - کجا می‌خواستی بروی؟

گَرسَن - مکزیک. می‌خواستم آنجا یک روزنامۀ هوادار صلح راه بیندازم. (سکوت) خب، یک چیزی بگو.

اِستِل - می‌خواهی چه بگویم؟ کار درستی کردی چون نمی‌خواستی بجنگی. (گَرسَن حرکتی عصبی می‌کند) ببین، عزیزم! من نمی‌توانم حدس بزنم که چه جوابی باید بهت بدهم.

اینِس - نازنینم باید بهش بگویی که او مثل یک شیر فرار کرده است. برای این که این عزیز دلبندت در رفته است. همین است که دردش می‌آورد.

گَرسَن - فرارکردن، رفتن... هر اسمی می‌خواهید رویش بگذارید.

اِستِل - خب باید در می‌رفتی وگرنه دستگیرت می‌کردند.

گَرسَن - معلوم است (مکث) اِستِل، به نظرت من آدم بزدلی هستم؟

اِستِل - نمی‌دانم عشقم. من که جای تو نیستم. خودت باید تصمیم بگیری.

گَرسَن - (با حرکتی حاکی از خستگی) من تصمیم نمی‌گیرم.

اِستِل - ولی باید یادت بیاید؛ لابد دلایلی داشته‌ای برای این کاری که کرده‌ای.

گَرسَن - بله.

اِستِل - خب؟

گَرسَن - اما آیا این‌ها دلایل واقعی هستند؟

اِستِل - (بی‌حوصله) تو چقدر پیچیده هستی!

گَرسَن - می‌خواستم شهادت بدهم. مدت... مدت مدیدی در این باره فکر کرده بودم... آیا این‌ها دلایل واقعی هستند؟

اینِس - هان! سؤال اصلی همین است. آیا این‌ها دلایل واقعی هستند؟ تو دلیل می‌آوردی، نمی‌خواستی فکرنشده خودت را درگیر کنی. اما ترس، کینه و همۀ گندهایی که آدم پنهان می‌کند، این‌ها هم جزو دلایل هستند. حالا جستجو کن و از خودت پرسش کن.

گَرسَن - ساکت باش! منتظر توصیه‌های تو یکی نبودم؟ من شب و روز در سلولم راه می‌رفتم. از دم در می‌رفتم تا زیر پنجره، از پنجره تا دم در. خودم را گذاشتم زیر ذره‌بین. خودم را همه‌جا تعقیب کردم. به نظرم می‌آید که تمام عمر از خودم پرسش کرده‌ام و آخرش چه؟ کاری که کرده بودم معلوم و مشخص بود. من... سوار قطار شدم؛ در این هیچ شکی نیست. اما برای چه؟ چرا؟ نهایتاً فکر کردم که تصمیم نهایی را مرگ من خواهد گرفت: اگر آبرومندانه بمیرم ثابت کرده‌ام که آدم بزدلی نیستم...

اینِس - و بالاخره چطوری مردی گَرسَن؟

گَرسَن - بد. (اینِس می‌زند به خنده) خب! البته فقط یک ضعف جسمانی ساده بود. شرمنده نیستم. تنها مشکل این است که همه‌چیز برای همیشه معلق ماند. (به اِستِل) بیا اینجا ببینم. مرا نگاه کن. نیاز دارم که وقتی آنها دارند روی زمین درباره‌ام حرف می‌زنند، یکی مرا نگاه کند. من چشم‌های سبز را دوست دارم.

اینِس - چشمان سبز؟ ترا بخدا ببینید! تو چی اِستِل؟ آدم‌های بزدل را دوست داری؟

اِستِل - باور می‌کنی هیچ اهمیتی برایم ندارد. بزدل باشد یا نباشد... به شرط آن که بلد باشد خوب ببوسد.

گَرسَن - سیگار برگ می‌کشند و سرهاشان را تکان می‌دهند. حوصله‌شان سر می‌رود. دارند فکر می‌کنند «گَرسَن ترسو است». لَخت و شل و ضعیف به این فکر می‌کنند، فقط برای این که به چیزی فکر کرده باشند. گَرسَن ترسو است. دوستان من اینطور تصمیم گرفته‌اند. شش ماه دیگر خواهند گفت «ترسو مثل گَرسَن» شماها شانس آورده‌اید که هیچ‌کس روی زمین به شما فکر نمی‌کند. زندگی من خیلی دشوارتر است.

اینِس - همسرتان چی، گَرسَن؟

گَرسَن - همسرم چی؟ او مرده است.

اینِس - مرده؟

گَرسَن - یادم رفت برایتان بگویم. همین دو ماه پیش مرد.

اینِس - از غصه؟

گَرسَن - طبعاً از غصه. می‌خواستید از چه چیز بمیرد؟ به هر حال، همه‌چیز روبه‌راه است: جنگ تمام شده، همسرم مرده و من به تاریخ پیوسته‌ام.

گَرسَن هق‌هق می‌کند و صورتش را با دست می‌پوشاند. اِستِل به او می‌آویزد.

اِستِل - عزیز دلم! عزیزم! مرا نگاه کن عزیزم! مرا لمس کن! لمس کن! (دست گَرسَن را می‌گیرد و روی گردن و سینه‌اش می‌گذارد) دستت را روی سینه‌ام بگذار (گَرسَن حرکتی می‌کند تا دستش را رها کند) دستت را بگذار باشد. دستت را بگذار، حرکت نکن. آنها یکی یکی خواهند مرد. چه اهمیتی دارد که چه فکر می‌کنند. آنها را فراموش کن. فقط من هستم.

گَرسَن - (دستش را آزاد می‌کند) آنها مرا فراموش نمی‌کنند. می‌میرند ولی دیگرانی خواهند آمد که پست را از آنها تحویل خواهند گرفت. من زندگی‌ام را در دستان آنها گذاشته‌ام.

اِستِل - آه! تو زیادی فکر می‌کنی!

گَرسَن - چه کار دیگری می‌توانم بکنم؟ پیش از این عمل می‌کردم... آه! اگر می‌شد فقط یک روز به میانشان بازگردم... چه تکذیبی می‌کردم! ولی من دیگر بیرون بازی هستم. آنها می‌بُرند و می‌دوزند و به من کاری ندارند؛ حق هم دارند چون من دیگر مرده‌ام. مثل یک موش مرده. (می‌خندد) یک وجود عمومی، فاقد مالکیت شخصی[24].

سکوت.

اِستِل - (آهسته) گَرسَن!

گَرسَن - اینجایی! ببین، یک لطفی به من بکن. نه، خودت را عقب نکش. می‌دانم برایت مسخره است که کسی ازت کمک بخواهد چون عادت نداری. اما اگر بخواهی و تلاش بکنی ممکن است بتوانیم واقعاً همدیگر را دوست بداریم. ببین! آنها هزار نفرند که دائماً تکرار می‌کنند من بزدلم. اما هزار نفر که چیزی نیست. اگر فقط یک نفر باشد، یک نفر، که با تمام نیرو گواهی بدهد که فرار نکرده‌ام، که نمی‌توانم فرار کرده باشم، که شهامت دارم، که پاک هستم، من... مطمئنم که نجات خواهم یافت! آیا حاضری به من ایمان داشته باشی؟ اگر حاضر باشی، از خودم هم برایم عزیزتر خواهی بود.

اِستِل - (با خنده) دیوانه! دیوانۀ عزیز من! خیال می‌کنی می‌توانم به یک بزدل عشق بورزم؟

گَرسَن - اما می‌گفتی که...

اِستِل - دستت انداختم. من مردها را دوست دارم، گَرسَن، مردهای واقعی، با پوست خشن و دست‌های قوی. تو نه چانه‌ات شبیه یک بزدل است، نه لبانت، نه صدایت، نه موهایت. و من ترا به خاطر لبانت، صدایت و موهایت دوست دارم.

گَرسَن - واقعاً؟ جداً اینطور است که می‌گویی؟

اِستِل - می‌خواهی قسم بخورم؟

گَرسَن - حالا می‌توانم همۀ آنها را حریف شوم، هم آنجایی‌ها و هم اینجایی‌ها را. اِستِل ما از جهنم بیرون خواهیم آمد. (اینِس می‌زند زیر خنده. گَرسَن حرفش را قطع می‌کند و او را می‌نگرد) چه شده؟

اینِس - (با خنده) اما اِستِل یک کلمه از چیزهایی را که می‌گوید باور ندارد. تو چطور می‌توانی اینقدر ساه‌لوح باشی؟ «اِستِل! آیا من بزدل هستم؟» اِستِل عین خیالش هم نیست، می‌فهمی؟

اِستِل - اینِس. (به گَرسَن) به حرف‌هایش توجه نکن. اگر اعتماد مرا می‌خواهی باید به من اعتماد کنی.

اینِس - البته، البته. بهش اعتماد کن. او به یک مرد احتیاج دارد، این را مطمئن باش. به یک بازوی مردانه که دور کمرش حلقه بزند. به بوی مرد. به اشتیاق مردانه در چشمان مردانه. بقیه‌اش... هاه!... برای خوشایندت می‌تواند بگوید که خود خدایی.

گَرسَن - اِستِل! این واقعیت دارد؟ جواب بده! واقعیت دارد؟

اِستِل - بهت چه بگویم؟ من هیچ چیز از این داستان‌ها نمی‌فهمم. (به زمین پا می‌کوبد) همۀ این ماجرا عصبی‌ام می‌کند. حتی اگر یک بزدل هم باشی باز هم دوستت دارم. خوب شد؟ این برایت کافی نیست؟

مکث.

گَرسَن - (خطاب به دو زن) حالم ازتان به هم می‌خورد.

به سمت در می‌رود.

اِستِل - چه کار می‌کنی؟

گَرسَن - می‌روم.

اینِس - (به سرعت) هیچ‌جا نخواهی رفت چون در بسته است.

گَرسَن - باید باز کنند.

دگمۀ زنگ را فشار می‌دهد. زنگ کار نمی‌کند.

اِستِل - گَرسَن!

اینِس - (به اِستِل) نگران نباش! زنگ خراب است.

گَرسَن - خواهید دید که باز خواهند کرد (با مشت به در می‌کوبد) دیگر نمی‌توانم تحملتان کنم. نمی‌توانم. (اِستِل به سمت او می‌دود و گَرسَن او را پس می‌زند) برو گم شو! از تو حالم بیشتر از او به هم می‌خورد. نمی‌خواهم در باتلاق چشمانت فرو بروم. تو مرطوبی! شُلی! مثل هشت‌پا چسبناکی! باتلاقی! (به در مشت می‌زند) در را باز نمی‌کنید؟

اِستِل - گَرسَن! التماست می‌کنم. نرو. دیگر با تو حرف نمی‌زنم. کاملاً آسوده‌ات می‌گذارم، اما نرو. اینِس پنجول‌هایش را در آورده، نمی‌خواهم دیگر با او تنها بمانم.

گَرسَن - خودت یک کاریش بکن. من که نگفتم بیایی اینجا.

اِستِل - بزدل! بزدل! آه! واقعاً که بی‌غیرتی!

اینِس - (به اِستِل نزدیک می‌شود) خب، قناری من! ناراحتی؟ برای این که دل او را به دست بیاوری توی صورت من تف کردی و میانه‌مان به خاطر او به هم خورد. حالا این دوبه‌هم‌زن دارد می‌رود و ما زن‌ها را تنها می‌گذارد.

اِستِل - چیزی گیر تو نمی‌آید. اگر در باز شود من هم فرار خواهم کرد.

اینِس - به کجا؟

اِستِل - هر کجا. هر چه دورتر از تو بهتر.

گَرسَن مدام به در مشت می‌زند.

گَرسَن - باز کنید! باز کنید دیگر! هر چه باشد قبول می‌کنم! پاهایم را با گیره خرد کنید، چهار ستون بدنم را از هم بدرید. سرب داغ در دهانم بریزید. سیخ سوزان بر بدنم فرو کنید. گردنم را با یوغ بشکنید. هر چیزی که بسوزاند، از هم بدرد. من عذاب الیم می‌خواهم. می‌خواهم زجر بکشم. هزاران زخم و شلاق و سوختگی از این عذاب ذهنی بهتر است. این شبح عذاب که نزدیکم می‌شود، دستی به سر و رویم می‌کشد و هرگز به اندازۀ کافی آزار نمی‌دهد. (دستگیرۀ در را می‌گیرد و به شدت تکان می‌دهد) پس چرا باز نمی‌کنید؟ (در ناگهان باز می‌شود و گَرسَن تعادلش را از دست می‌دهد و نزدیک است که بیفتد) هاه!

سکوت طولانی.

اینِس - خب، گَرسَن! بروید!

گَرسَن - (به کندی) نمی‌دانم این در برای چه باز شد.

اینِس - منتظر چه هستید؟ بروید! زود باشید!

گَرسَن - من نمی‌روم.

اینِس - تو چی، اِستِل؟ (اِستِل تکان نمی‌خورد، اینِس می‌زند زیر خنده) خب؟ کدام یک؟ کدام یک از ما سه تا؟ راه باز است؛ دیگر چه چیزی مانع رفتن است؟ هاه! آدم از خنده روده‌بر می‌شود! ما از هم جدایی‌ناپذیریم!

اِستِل از پشت سر به او حمله‌ور می‌شود.

اِستِل - جدایی‌ناپذیر؟ گَرسَن! کمکم کن! زودباش کمک کن او را بیندازیم بیرون و در را ببندیم تا حالیش شود!

اینِس - (مبارزه می‌کند) اِستِل! اِستِل! ازت خواهش می‌کنم! من را نگه دار. نیندازم توی راهرو.

گَرسَن - ولش کن!

اِستِل - دیوانه شده‌ای؟ او ازت متنفر است.

گَرسَن - من به خاطر اوست که مانده‌ام.

اِستِل اینِس را رها می‌کند و با حیرت گَرسَن را می‌نگرد.

اینِس - به خاطر من؟ (مکث) خب! پس در را ببندید. این مدت که در باز بود اتاق خیلی گرم‌تر شده است. (گَرسَن به سمت در می‌رود و آن را می‌بندد) به خاطر من؟

گَرسَن - آره! تو می‌دانی که بزدل یعنی چه.

اینِس - آره من می‌دانم.

گَرسَن - تو می‌دانی شر چیست، خواری و ترس چیست. روزهایی بوده است که خودت را تا اعماق قلبت نظاره کرده‌ای و آنچه دیده‌ای فلجت کرده است. و فردایش نمی‌دانستی چه فکر کنی. نمی‌توانستی مکاشفۀ روز قبل را برای خودت رمزگشایی کنی. آری، تو تاوان بدی را می‌شناسی. و وقتی می‌گویی من بزدلم، با علم به موضوع حرف می‌زنی، درست است؟

اینِس - بله.

گَرسَن - من باید تو را متقاعد کنم. تو از نژاد من هستی. تصور می‌کردی راهم را بکشم و بروم؟ اما نمی‌توانستم تو را اینجا فاتح و پیروز به جا بگذارم با همۀ این افکاری که در سر داری؛ همۀ این افکاری که به من مربوطند.

اینِس - واقعاً می‌خواهی مرا متقاعد کنی؟

گَرسَن - کار دیگری نمی‌توانم بکنم. می‌دانی که دیگر صدای آنها را نمی‌شنوم. حتماً دیگر کارشان با من تمام شده. پرونده‌ام را بسته‌اند. من دیگر روی زمین هیچ‌چیز نیستم. حتی یک بزدل هم نیستم. حالا دیگر اینجا تنهاییم، اینِس. فقط شما دو نفر هستید که می‌توانید به من فکر کنید. او که به حساب نمی‌آید. اما تو، تو که از من تنفر داری، اگر تو مرا باور داشته باشی، نجاتم می‌دهی.

اینِس - آسان نخواهد بود. مرا نگاه کن! کله‌شقم.

گَرسَن - هر قدر زمان لازم باشد صرف خواهم کرد.

اینِس - هاه! وقت که داری، هر قدر بخواهی. هر قدر که بخواهی.

گَرسَن - (دستش را دور شانه‌های او می‌اندازد) ببین! هر کس یک هدفی دارد، نه؟ برای من پول و عشق مهم نبود. من می‌خواستم یک مرد باشم. سرسخت. همه‌چیزم را فدای این کردم. آیا آدمی که مخاطره‌آمیزترین راه‌ها را انتخاب کرده است می‌تواند بزدل باشد؟ آیا می‌شود تمام زندگی یک آدم را فقط بر اساس یک عمل داوری کرد؟

اینِس - چرا نمی‌شود؟ سی سال با این رؤیا زندگی کرده‌ای که دل و جرأت داری و از کنار هزاران ضعف خودت گذشته‌ای، چون که باور داشته‌ای که یک قهرمان، همه‌جور حقی دارد. خیلی راحت بود دیگر! و در وقت خطر وقتی بیخ دیوار گذاشتندت... پریدی توی قطار مکزیک.

گَرسَن - من رؤیای قهرمانی را در سر نداشتم. قهرمانی را انتخاب کردم. آدم همانی است که می‌خواهد باشد.

اینِس - ثابت کن. ثابت کن که یک رؤیا نبوده است. تنها چیزی که نشان می‌دهد آدم چه می‌خواسته، اعمالش است.

گَرسَن - من خیلی زود مردم. فرصت عمل به من ندادند.

اینِس - آدم همیشه خیلی زود می‌میرد؛ یا خیلی دیر. اما زندگی‌ات آنجاست؛ تمام‌شده. زیر حسابت یک خط کشیده شده است؛ حالا باید جمع بزنی. چیز دیگری جز زندگی‌ات نداری.

گَرسَن - لعنتی! تو برای همه‌چیز یک جواب داری.

اینِس - ای بابا! خودت را نباز! برایت نباید سخت باشد که مرا مجاب کنی. دلایلی پیدا کن، تلاش کن. (گَرسَن شانه‌اش را بالا می‌اندازد) دیدی؟ دیدی؟ بهت گفته بودم که آسیب‌پذیر هستی. حالا می‌بینی که چه تاوانی خواهی پرداخت. تو یک بزدلی. بزدلی، چون من می‌خواهم. می‌فهمی؟ چون من اینطور می‌خواهم. و تازه من خیلی ضعیفم؛ فقط یک نسیم، یک نگاهم که تو را می‌بیند. یک اندیشۀ بی‌رنگ که به تو می‌اندیشد (گَرسَن با پنجه‌های گشوده به سمت اینِس حمله‌ور می‌شود) هاه! بالاخره پنجه‌های این دست‌های بزرگ و مردانه از هم گشوده شد. بس کن! چارۀ دیگری نداری. باید مرا مجاب کنی. در چنگم اسیری.

اِستِل - گَرسَن!

گَرسَن - چی؟

اِستِل - انتقامت را بگیر!

گَرسَن - چطور؟

اِستِل - مرا ببوس و ببین باز هم صدایش در می‌آید؟

گَرسَن - راست می‌گویی اینِس. من در چنگت اسیرم. اما تو هم گرفتار منی.

گَرسَن بر روی اِستِل خم می‌شود. اینِس جیغ می‌زند.

اینِس - هاه! ترسو! بزدل! برو! برو خودت را در آغوش زن‌ها تسکین بده.

اِستِل - بگو، اینِس، از ته دل فریاد بزن.

اینِس - زوج خوشبخت! کاش آن دست‌های گنده‌اش را  می‌دیدی که چطوری روی بدنت کشیده می‌شود و گوشت و پوستت را لمس می‌کند. دست‌هایش نمناکند، عرق کرده‌اند. روی پیراهنت یک لکۀ آبی‌رنگ باقی خواهد گذاشت.

اِستِل - آواز بخوان، اینِس! بخوان! گَرسَن، مرا سفت‌تر در آغوش بگیر! از حرص دق خواهد کرد.

اینِس - آره! محکم فشارش بده! گرمای تنتان را به هم بیامیزید. یک عشق واقعی، نه گَرسَن؟ گرم و عمیق، مثل یک خواب فرحبخش! اما من نمی‌گذارم بخوابی!

حرکت گَرسَن.

اِستِل - به حرف‌هایش گوش نده. مرا ببوس، لب‌هایم را ببوس. من مال تو‌ام، همۀ وجودم مال توست.

اینِس - پس منتظر چه هستی؟ کاری را که بهت می‌گویند بکن دیگر! گَرسَن بزدل، اِستِل نوزادکُش را در آغوش گرفته است. شرط‌بندی کنید! آیا گَرسَن بزدل او را خواهد بوسید؟ دارم می‌بینمتان. دارم می‌بینم. من خودم به تنهایی یک فوج تماشاچی هستم. گَرسَن می‌شنوی: یک فوج تماشاچی! (زیرلب) بزدل! بزدل! بزدل! بزدل! بیهوده تلاش می‌کنی که از دستم فرار کنی، رهایت نمی‌کنم. در لب‌هایش دنبال چه می‌گردی؟ فراموشی؟ ولی من که تو را فراموش نخواهم کرد. منتظرت هستم. می‌بینی اِستِل؟ آغوشش را سست کرده است. مثل یک سگ رام است... تو نمی‌توانی او را از آن خودت کنی.

گَرسَن - اینجا هیچ‌وقت شب نمی‌شود؟

اینِس - هیچ‌وقت.

گَرسَن - تو همیشه مرا می‌بینی؟

اینِس - همیشه.

گَرسَن اِستِل را رها می‌کند و چند قدم در اتاق بر می‌دارد. به سمت مجسمۀ برنزی می‌رود.

گَرسَن - برنز... (بر آن دست می‌کشد) خب! حالا وقتش رسیده است. مجسمۀ برنزی اینجاست، من آن را می‌نگرم و در می‌یابم که در جهنم هستم. بهتان گفتم که همه‌چیز پیش‌بینی‌شده بود. آنها پیش‌بینی کرده بودند که من اینجا جلوی این بخاری دیواری خواهم ایستاد و دستم را بر مجسمۀ برنزی خواهم کشید و همۀ نگاه‌ها بر من خواهد بود. همۀ این نگاه‌هایی که مرا می‌جَوَند... (ناگهان بر می‌گردد) هاه! شما فقط دو نفرید؟ فکر می‌کردم عده‌تان خیلی بیشتر باشد. (می‌خندد) پس جهنم این است. هرگز فکر نمی‌کردم... یادتان می‌آید نیش مار غاشیه، آتش و دم سوزان گوگرد، کنده‌های نیم‌سوز، آهن گداخته... هاه! چه شوخی مسخره‌ای! چه نیازی به سیخ گداخته؟ جهنم، دیگرانند.

اِستِل - عشق من!

گَرسَن - (پسش می‌زند) ولم کن! او بین ما دوتاست. نمی‌توانم وقتی او ما را می‌بیند به تو عشق بورزم.

اِستِل - خیلی خوب! دیگر ما را نخواهد دید!

اِستِل کاغذبُر را از روی میز[25] برمی‌دارد و به سمت اینِس حمله‌ور می‌شود و چند ضربه به او می‌زند.

اینِس - (در حال مقاومت می‌خندد) چه کار می‌کنی؟ داری چه کار می‌کنی؟ دیوانه شده‌ای؟ می‌دانی که من مرده‌ام.

اِستِل - مرده؟

کاغذبُر را می‌اندازد. مکث. اینِس کاغذبُر را بر می‌دارد و با خشم به خودش ضربه می‌زند.

اینِس - مرده! مرده! مرده! چاقو، زهر، طنابِ دار... هیچ‌کدام دیگر اثر ندارد! کار قبلاً و کلاً تمام‌شده، می‌فهمی؟ و ما برای همیشه باهمیم.

می‌خندد.

اِستِل - (می‌زند زیر خنده) برای همیشه! وای خدای من، چقدر خنده‌دار است! برای همیشه!

گَرسَن - (می‌خندد و آن دو را می‌نگرد) برای همیشه!

هرکدام خود را روی کاناپۀ خودش می‌اندازد. سکوت طولانی. خنده‌شان تمام می‌شود و همدیگر را نگاه می‌کنند. گَرسَن بر می‌خیزد.

گَرسَن - خب! ادامه بدهیم.

پرده


[1]    All Wrongs Reversed!... “Sharing is caring”

[2] عبارت Huis clos به معنای محاکمه یا جلسۀ پشت درهای بسته (غیرعلنی) است که در اینجا صرفاً و کلمه به کلمه، «درِ بسته» ترجمه شده است.

[3] نمایشنامۀ Huis clos ابتدا در آوریل 1944 و به نام «دیگران» (Les Autres) در نشریۀ L’Arbalète در شهر لیون منتشر و به خانم Louise Morel تقدیم شده است. سیمون دُبُووار در نامه‌ای به سارتر، به تاریخ 6 ژانویۀ 1930، اشاره‌ای دارد به دیداری که مشترکاً از «آن بانو» در خانه‌اش داشته‌اند. در چاپ انگلیسی این نامه‌ها، پانوشتی بر این عبارت نوشته شده است: «نام مستعار Louise Morel، که زن ثروتمند آرژانینی‌ای بود که آپارتمانی در بلوار Raspail، یک خانه روستایی در نزدیکی Angers و ویلایی در Juan-les-Pins داشت و در سال 1926 در زمرۀ دوستان نزدیک سارتر و دیگر همقطاران او در Ecole Normale بود؛ یعنی René Maheu و به‌خصوص Pierre Guille. سیمون دُبُووار و سارتر تا سال‌های 1950 بسیار با او رفت‌وآمد داشتند. دُبُووار در خاطراتش، از Louise Morel به نام خانم Lemaire نام می‌برد».

[4] Second Empire یا «امپراتوری دوم» به دوران هجده‌سالۀ حاکمیت لویی ناپلئون به عنوان امپراتور اطلاق می‌شود.

[5] Louis-Philippe: پادشاه فرانسه در فاصلۀ سال‌های 1830 تا 1848 میلادی. سبک لویی-فیلیپ در زمان این پادشاه باب شد و پس از آن جای خود را به سبک امپراتوری دوم (یا سبک ناپلئون سوم) داد. در سبک لویی-فیلیپ، جستجوی راحتی و صرفه‌جویی بیش از ظرافت زیبایی‌شناسانه اهمیت دارد.

[6] اسامی pal، gril و entonnoir به ابزارهای شکنجۀ قرون وسطی اشاره داد. Pal میلۀ نوک‌تیز چوبی بوده است که به بدن قربانی فرو می‌کرده‌اند. Gril شبکه‌ای از میله‌های فلزی بوده است که روی آتش یا چوب گداخته قرار می‌داده و قربانی را روی آن «کباب می‌کرده‌اند». Entonnoir قیف (چرمی‌ای) بوده است که در دهان قربانی فرو می‌کرده‌اند به قسمی که سر باریکش به پشت گلوی او برسد؛ سپس حجم زیادی آب در آن می‌ریخته‌اند که منجر به تورم سریع معدۀ قربانی شده، حاصلش دردی کشنده‌ بوده است.

رواج این روش‌های شکنجۀ زمینی در قرون وسطی سبب شده بود که تصویر جهنم دگرگون شود و از گور مردگان زیر غبار و برکۀ آتش و دود‌های گوگردی‌اش، در روایات اولیۀ مسیحی، به محلی پر از ادوات «پیشرفتۀ» اینچنینی بدل شود.

[7] Ferdinand Barbedienne (1810 تا 1892): تولیدکنندۀ فرانسوی مجسمه‌های برنزی.

[8] Florence

[9] Joseph Garcin

[10] Inès Serrano

[11] Estelle Rigault

[12] Olga Jardet

[13] سارتر می‌نویسد une chaleur de cloporte و cloporte (در فارسی «خرخاکی») حشره‌ای است که به‌شدت از گرما گریزان است. در معنای مجازی، cloporte به آدم منزوی، بسته و ناخوشایند اطلاق می‌شود. اما عبارت chaleur de cloporte چندان رایج نیست: در فرانسوی متداول هست که بگویند chaleur d’enfer («گرمای جهنمی»)؛ اما چه بسا تا پیش از آن که برای شخصیت‌ها و خواننده مسجل شود که اینجا برزخ نیست و جهنم است، از ادای کلمه پرهیز شده است، با علم به این که در ذهن خوانندۀ فرانسوی‌زبان از پس عبارت «گرمای...»، ناخواسته لهیب هیمه‌های جهنم زبانه می‌کشد... تلاش کردم در فارسی هم شبیه این وضعیت ایجاد شود که نمی‌دانم چقدر شد؟!

[14] Dubois-Seymour

[15] Corrèze

[16] Blancs-Manteaux. خیابان Blancs-Manteaux («روپوش‌سفیدها») در منطقۀ چهارم پاریس واقع است و نامش را از دِیری به همین نام، که در نزدیکی این خیابان واقع است، گرفته است. این دِیر در سال 1258م. توسط لویی نهم (پادشاه فرانسه از 1226م. تا 1270م.) به کشیشان موسوم به Servites de Marie اعطا شده است. این دسته از کشیشان فقیر و متکدی که با گرفتن صدقه زندگی می‌کرده‌اند و ردای سفید (به نشانۀ بکارت حضرت مریم) به تن می‌کردند، در پاریس به «روپوش‌سفیدها» ملقب شده بودند.

سارتر در سال 1944 تصنیف Dans la rue des Blancs-Manteaux را بر ضد مجازات اعدام می‌سراید. مضمون این تصنیف به اعدام‌های خیابانی پس از انقلاب فرانسه با گیوتین ارجاع می‌دهد (گیوتین را بر روی سکو نصب می‌کرده‌اند). این تصنیف ابتدا توسط گروه خوانندگان Les Frères Jacques و سپس توسط Juliette Gréco خوانده شده است. آهنگ آن ساختۀ Joseph Kosma است.

[17] اینجا، برعکس، نویسنده می‌نویسد bouche d’enfer که کلمه به کلمه‌اش می‌شود «دهان جهنمی». اما d’enfer صفتی است که برای تعریف و توصیف چیزی بسیار عالی به کار می‌رود. کمی شبیه «محشر» در فارسی.

[18] سارتر می‌نویسد miroir aux alouettes که معادل کلمه‌به‌کلمۀ آن می‌شود «آینۀ چکاوک» که ابزاری است برای جلب پرندگان و شکار آنها. در معنای مجازی به آنچه ظاهر فریبنده داشته باشد اطلاق می‌شود. از آنجا که مخاطراتی که برای «گنجشکک اشی‌مشی» (خلف «جوجو»یی که «اومد آب بخوره» و «افتاد تو حوضک») پیشگویی می‌شود ناشی از افتادن وی د «حوض نقاشی» است، ما هم از اختیارات دلیماجیک سودجویی کردیم و «آیینۀ چکاوک» (به آن زیبایی!) را تبدیل کردیم به «حوض نقاشی گنجشکک»!

[19] Gomez

[20] Roger

[21] در متن اصلی: Plus d’alibi. و alibi در اصطلاح حقوقی دفاعی است مبنی بر این که متهم در زمان وقوع جرم در جای دیگری غیر از صحنۀ جرم بوده است. در معنای عام alibi به هر نوع دلیل یا وسیله‌ای اطلاق می‌شود که فردی برای دفع انتقاد یا نکوهش و یا فرار از واقعیتی ناخوشایند بدان متوسل شود.

[22] Pierre

[23] کدام میز؟!

[24] نویسنده می‌نویسد: Je suis tombé dans le domaine public و این عبارت در مورد آثاری به کار می‌رود که به دلایل مختلف دیگر صاحب و مدعی حقوق پدیدآورنده ندارند (و خوانندگان محترم قطعاً متوجه دشواری یافتن معادل درست فارسی این عبارت هستند!). در اینجا چنان که از متن هم بر می‌آید اشاره به وضعیت کسی دارد که دیگر به خودش تعلق ندارد و هر کس می‌تواند از او هر استفاده‌ای بکند.

[25] تا جایی که به یاد داریم، «میز»ی در صحنه نبود و کاغذبُر هم روی سربخاری بود!... جهنم سارتر جای عجیبی است!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر